فاضل نظری

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»

به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد



کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت

«بال» تنها غم ِ غربت به پرستوها داد



انکه مردم نشناسند تورا غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد



عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!

نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد



چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک ان روز که آیینه شد از چشم افتاد

راضیه بهرامی

من تنها مادري نگرانم
مادري نگران براي دخترم
مادري نگران براي مادرم
مادري نگران براي تو
كه سرفه مي كردي
و صدايت
...گرفته به گوش مي رسيد

تک بیت های ماندگار- فاضل نظری

ای سیب سرخ غلت‌‌ زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده‌ است

فریدون مشیری

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت


فریدون مشیری

فریدون مشیری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک -که می خندد به ناز -

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت، از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

از : فریدون مشیری

مریم جعفری آذرمانی

 

در وصله‌ی دیوار است، در خانه‌ی تخریبی

سقفی که جنون دارد در حال سراشیبی

 

بید است که پوسیده در بقچه کتابی نیست

هی منظره می‌خوانم با پنجره‌ای جیبی

 

بردار، خرابش کن زندان مشبّک را

چون خسته‌ام از بودن؛ از مردنِ تقریبی

 

تصویر جهان زن شد جنگ آمد و مردش کرد

کافی‌ست چه می‌خواهی از ماده‌ی ترکیبی

 

می‌میری و می‌فهمی... نه، مرده نمی‌فهمد

کرمی‌ست که افتاده در این کره‌ی سیبی

 

با فاضل نظری

خطی کشید روی تمام سؤال ها

تعریف ها؛معادله ها؛احتمال ها


خط زدبه روی شایدواماوهرچه بود

خط زدبه روی قاعده هاومثال ها


خطی دگر کشیدبه«قانون خویشتن»

قانون لحظه هاوزمان هاوسال ها


ازخودکشیددست وبه خودنیزخط کشید

یعنی به روی دفترخط ها وخال ها


خط ها به هم رسیده ویک جمله ساختند

با عشق ممکن است تمام محال ها

                                                               " فاضل نظری"

با علیرضا قزوه-صبح ابروها مبارک، شام گيسوها به خير

ياد چرخش‌ها و حق حق‌ها و هوهو‌ها به خير

صبح ابروها مبارک، شام گيسوها به خير

 

زادروز صحبت پيغمبران راستين

 در سماع قدسي بال پرستوها به خير

 

گود گلريزان و چرخاچرخ مردان غيور

ضرب مرشد، پاي زنگي، زور بازوها به خير

 

در قدمگاه ولايت راه مشتاقان سپيد

در غروب بي پناهي آه آهوها به خير

 

شور شبگير نشابور از هميشه شسته تر

بانگ قوّالان مرکّب، حال هندوها به خير

 

روز زنبور عسل، سرشار از باران وحي

بخت گل‌ها آفتابي،  وقت کندوها به خير

 

در طلوع صادق چشمان دختر بچّه‌ها

ذوق معصومانة برق النگوها به خير

 

خندۀ رنگين کمان در آسمان چشم‌ها

گريه پنهاني مهتاب در جوها به خير

 

در شبستان تغزّل روي ايوان بهار

گريه خند شمعداني‌ها و شب بوها به خير

 

لنج‌ها ي روشنايي غرق شور و شروه‌اند

در خليج پارسايان عصر جاشوها به خير

 

دست افشاندم از اين مرداب لبريز از حباب

نو شدن در شام مرگ انديشي قوها به خير

 

                                                                 مرداد ماه 1386

با کاضم بهمنی

خسته ام ، منتظرم ، لحظه شماری سخت است

روز و شب از غم تو گریه و زاری سخت است

می روم گاه به صحرا که فقط گریه کنم

گریه وقتی به سرت سایه نداری سخت است

می روم تا در و همسایه نگویند به تو

گوش دادن به غم فاطمه کاری سخت است

طاقت آوردن این زخم زبان ها دیگر

بیش از آن سیلی و آن ضربه ی کاری سخت است

فرض کن پیش تو لیلای تو را آزردند

بعد از آن سر به بیابان نگذاری سخت است

بال و پر زخم ، قفس تنگ ، در این وضعیت

زندگی از نظر هر دو قناری سخت است

منتظر باش علی جان پدرم می آید

تک و تنها دل شب خاکسپاری سخت است

با حسین جنتی

هوالجمیل

ازچه گل بوده مگر عطر دهنهای قدیم؟

که عسل می چکد از موم سخنهای قدیم؟

حال اگر هرچه بروید به زمین حیرت نیست،

جای می بوده و معشوق ، چمنهای قدیم!

می شکستند ولی بر سرپیمان بودند،

مست بودند اگر شیشه شکنهای قدیم!

می شد ازچاه به همسایگی شاه رسید،

اینهمه تنگ نبودند وطنهای قدیم!

چه نشستیم؟ که درچاه بمیرد بیژن؟

شرم می آیدم از غیرت زنهای قدیم!

سر بریدند ز اجداد من ونیست عجب،

که گران بوده سر مرد به تنهای قدیم!

...

زود ایکاش قیامت شود، آنگه بینی،

                                             چه برون می زند از بند کفنهای قدیم!

با علیرضا قزوه


کیست تا کشتی جان را ببرد سوی نجات

دست ما را برساند به دعای عرفات


موسی من تو به دنبال کدامین خضری؟

گوشه ی چشم تو ابری ست پر از آب حیات


خوش به حال شهدایی که نمردند هنوز

که دلی دارند بشکسته تر از پیرهرات


دردشان دردی ست از درد ابوالفضل علی

تشنه لب با تن پر زخم لب شط فرات


نیست جز از جگر خونی شان این همه گل

نیست جز از نفس زخمی شان این برکات


یا حسین ابن علی عشق، دعای عرفه ست

عشق آن عشق که بیرون بردم ازظلمات


پشت بر کعبه نکردی که چنان ابراهیم

به منا با سر رفتی پی رمی جمرات


به منا رفتی و قنداقه ی توحید به دست

تا بری باشی از ملعبه ی لات و منات


تو همه اصل و اصولی تو همه فرع و فروع

تو همه حج و جهادی تو همه صوم وصلات


ظاهر و باطن تو نیست بجز جلوه حق

که هم آیین صفاتی و هم آیینه ی ذات


مرحبا آجرک الله بزرگا مردا

نیست در دست تو جز نسخه ی حاجات و برات


شعر ناقابل من چیست که نذر تو شود

جان ناقابل من چیست که گویم به فدات


تو کدامین غزلی عطر کدامین ازلی؟

از تو گفتن نتوانند چرا این کلمات؟


جبل الرحمه همین جاست همین جا که تویی

پای این سفره که نور است و سلام و صلوات



                                                روز عرفه سال 1390


با علیرضا قزوه

دل خون شد و خنديد، ببينيد كَرَم را

ما گريه نكرديم مگر غربت هم را

دنيا همه آيينۀ شرمندگي ماست

در حشر نبينيم مگر صورت هم را

خون شد دلم از غصّۀ مرگِ حسنك‌ها

يك چند بگريانم بگذار قلم را

اي عشق، همه كشتۀ شمشير تو هستيم

حكم تو قصاص است ولي صاحب دَم را

در حلقۀ چشمت به خدا خطّ طوافي ست

كم مانده كه زلفت شكند حدّ حرم را

مانند حبيب عجمي دل عربي كن

در عشق نپرسند عرب را و عجم را

عمري كه دويديم هوس بود و عبث بود

با پاي توكّل برويم اين دو قدم را

با مریم جعفری آذرمانی

شاید رسیده‌ای به حسابِ برابران
اما هنوز مانده گناهانِ دیگران

کرکس که هیچ، بر سر تقسیم ارزنی
تغییر می‌کنند تمام کبوتران

هم رشک می‌بریم به آنان که قانعند
هم غبطه می‌خوریم به قدر توانگران

ما با کدام جنبه‌ی جرأت، دلِ تو را
تشبیه می‌کنیم به دریای بیکران

دایم شهید می‌شوی از بس که زنده‌ای
دنیا اگرچه پر شده از مرگ‌باوران

مادر! به آن بهشت که در سرنوشت توست
این‌جا جهنم است به دنیا نَیاوران!

مریم جعفری آذرمانی

با شیما شاهسواران احمدی

 

قله‌ها پیش چشم من هیچند دختری از تبار کوهکنم

تیشه بر بیستون زدن کافی‌ست باید البرز را شبی بکنم

 

سینه‌ی سقف خانه را بتراش لبه‌ی پشت بام منتظرم

تکه‌ای آسمان جهاز من است از زمین پر بزن که پر بزنم

 

راه شیری منم تو آهویی، نه، من آهو تو راه شیری باش

جنگل از زخمیِ تو می‌ترسد پشت هر شیر تیرخورده منم

 

ماهی سرخِ تنگ‌ها شده‌ای شیرماهی! چه بر سرت آمد؟

دل دریا که بی‌تو دریا نیست موج‌ها می‌زنند بر دهنم

با مریم جعفری

 

ردِّ پايي در اين بيابان نيست
اثري از عبور انسان نيست
شكم دين به سنگ بسته شده‌ست
كه تهِ سفره تكه‌اي نان نيست

تا كه از باغ سر درآوردند
از شقايق پدر درآوردند
بيد تا آمد اعتراض كند
بي تأمّل تبر درآوردند

دل ما با گذشته‌ها خوش بود
عاشق آرش و سياوش بود
كدخدا زاده‌ي دهِ بالا
وارث اقتدار كورش بود

چيزي از اقتدار باقي نيست
خوني از اين تبار باقي نيست
قهرمانان قصه‌ها ُمردند
كه يكي از هزار باقي نيست

پست و بالاي‌مان شبيهِ هم است
دين و دنياي‌مان شبيهِ هم است
بس كه پا جاي هم گذاشته‌ايم
جاي پاهاي‌مان شبيهِ هم است

-سروده شده در سال ۷۸-

با حسین جنتی

هوالجمیل

دوستانت را شمردم، دشمنانت بیشتر!

شاعر از فکرت حذر کن، از زبانت بیشتر!

لقمه ی معنی چنان بردار تا وقت سخن،

از حدود عقل نگشاید ، دهانت بیشتر!

گر نفهمی معنی زنهار یاران ، دور نیست،

پوستت می فهمد این را، استخوانت بیشتر!

سنگ می اندازی و " بازی نه این است" * ای رفیق

چون که بار شیشه داری در دکانت بیشتر!

من نمی گویم رهاکن! من نمی گویم نگو!

فکر شعرت باش ، اما فکر نانت بیشتر!

...

جان نکردی چاشنی، تیرت همینجا اوفتاد!

جز همین حد را نمی داند کمانت بیشتر

حال می باید به پاهایت بیاموزی که نیست،

از گلیم پاره ای طول جهانت بیشتر!!

شعری از حسین جنتی

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود
با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود


دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم
چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود


گاه می گویم به خود: اصلا کلاه جد من
جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود!


رسم پرهیز از جهان ای کاش بر می داشتند
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود


من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است
کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود!


دور تا دورش همه خشکی ست ای تنها خزر
راه اگر می داشت از این چاله دریا رفته بود!

با سعید بیابانکی

سلام : خوشه ی تاک به هم فشرده ی من
شراب کهنه ی مهر حرام خورده ی من

مرا به یاد بیاور من آن سپیدارم
که سروها همه بودند کشته مرده ی من

همان درخت تناور همان که مورچه ها
شب و سحر رژه رفتند روی گرده ی من

تبر به دوش کزو زخم مشترک داریم
چه کرد با رفقای سیاه چرده ی من ....

ببین به ریش من دل شکسته می خندند
مترسکان سیه روز دل سپرده ی من

اگر چه پیر و زمینگیری ای رفیق ! بیا
به دستگیری جالیز آب برده ی من

به پای بوسی آتش تو نیز خواهی رفت
غمت مباد رفیق تبر نخورده ی من !

سه غزل کپی شده از وبلاگ خانم مریم جعفری آذرمانی- با اجاز ایشان


غلامرضا طریقی:


بس است هرچه زمین از من و تو بار کشید
چگونه می‌شود از زندگی کنار کشید!

چه‌قدر می‌شود آیا به روی این دیوار
به جای پنجره نقاشی بهار کشید!

برای دور زدن در مدار بی‌پایان
چه‌قدر باید از این پای خسته کار کشید؟

گلایه از تو ندارم چرا که آن نقاش
مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید!

حکایت من و تو داستان تکّه‌ یخی است
که در برابر خورشید انتظار کشید!

چگونه می‌شود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم دیده‌ی خمار کشید؟

اگر بهشت برای من و تو است چرا
پس از هبوط، خدا دور آن حصار کشید؟

چرا هر آن‌چه هوس را اسیر کرد امّا
برای تک‌تک‌شان نقشه‌ی فرار کشید؟

خدا نخست سری زد به جبّه‌ی منصور
سپس به دست خودش جبّه را به دار کشید!

خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت
و بعد نقطه‌ی ضعفی گرفت و جار کشید

غزل، قصیده اگر شد مقصر آن دستی‌ست
که طرح قصه‌ی ما را ادامه‌دار کشید



محمدرضا طاهری:

کمی شتاب کن ای مرگ ناگهانی من
که تلخ می‌گذرد دوره‌ی جوانی من

مرا چگونه بریدی و دوختی ای عمر!
که خون نمی‌چکد از زخم زندگانی من

هنوز زهر خودت را نریختی، هرچند
به لحظه‌های تو آغشته مرگ آنی من

مرا میان هزاران غریبه گم کردی
نشسته‌ای به تماشای بی نشانی من

دوباره بوی درختان سیب ما را برد
به زیر بار گناهان باستانی من

به محض این که به دریا زدیم توفان شد
بگو کجا برود روح بادبانی من؟




کاظم بهمنی:


تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

+ نوشته شده در چهاردهم فروردین 1390ساعت 5:2 توسط مریم جعفری آذرمانی

با شاعران جوان- حسین جنتی

هرچه مردم ساده تر. حکامشان سفاک تر!

گرگ کمتر می درد . از گله ی چالاک تر!

سادگی ها . مانع آزادگی هامان شده ست

هرچه کوه و دره کمتر . نعره بی پژواک تر!

شستن مغز بشر . یا خوردن آن بدتر است!

کیست اکنون . عاقلان. درچشمتان ضحاک تر!!؟

ترس زاهد حاصل بالا نشستنهای اوست

ازسر منبر خدارا دیده وحشتناک تر!!

گرچه عریانی به چشم زاهدان بی قیدی است

هرچه طول جامه کمتر . باصفا تر پاک تر!!

دامنت را رنگ کن از باده زاهد. میشود-

-باغ پرگل تر . یقینا بی خس و خاشاک تر!

...

های یوسف ! روز محشر با گریبانت مناز

نیست از قلب پریشان زلیخا چاک تر!

 ذکر کثیر


3ـ امام صادق ـ عليه السّلام ـ در ذيل همين روايت از پدرش امام باقر ـ عليه السّلام ـ نقل مي‌كند: « و البيت الّذي يقرأ فيه القرآن، و يذكر الله عزّوجلّ فيه تكثر بركته،‌و تحضره الملائكه، و تهجر منه الشّياطين، و يُضيء لاهل السّماء كما يضيء الكوكب الدّرّيّ لاهل الارض ؛ خانه‌اي كه در آن تلاوت قرآن شود و ياد خدا گردد بركتش افزون خواهد شد فرشتگان در آن حضور مي‌يابند و شياطين از آن فرار مي‌كنند و براي اهل آسمانها مي‌درخشند همان گونه كه ستاره درخشان براي اهل زمين .» (اما به عكس خانه‌اي كه در آن تلاوت قرآن و ذكر خدا نيست بركاتش كم خواهد بود فرشتگان از آن هجرت مي‌كنند و شياطين در آن حضور دائم دارند). 

آرشیو تلگرام

معنویت از دست رفته, [24.04.16 02:45] [Forwarded from محمودِ امجد] آیت الله امجد:

 ماه رجب ماه بزرگي است و دالانی برای رسيدن به ماه ضيافت الهي است

حضرت صادق(ع) فرمودند : كسي كه گفت من عالم هستم٬ جاهل است

حضرت صادق(ع) فرمودند : كسي كه گفت: من عالم هستم٬ جاهل است. در مورد عقل نیز همين است. و لذا هم وغم انسان بايد خدا باشد و انسان اگر به خدا رسيد همه چيز حل است. آنچه انسان را مي سازد علم الهي است.

 خواهشي اندرجهان هرخواهشي رادرپي است خواهشي بايدكه بعدازآن نباشدخواهش

 ماه رجب ماه بزرگي است. اين ماه دالان رسيدن به ماه ضيافت الهي يعني ماه رمضان است. در دعاهاي اين ماه معارف فراواني وجود دارد كه نبايد آنها را از دست داد. در اين ماه در هر شب ملكي هست كه تا صبح ندا مي دهد و چيزهايي مي گويد كه بايد شنيد. دادن حاجت و قبول توبه و همنشيني خدا و ...

 گفت  پیغمبر که نفحتهای حق  گوش و هش دارید این اوقات را  نفحه آمد مر شما را دید و رفت  نفحه‌ی  دیگر  رسید  آگاه  باش   اندرین      ایام      می‌آرد      سبق  در    ربایید    این   چنین  نفحات  را  هرکه را ميخواست جان بخشیدورفت  تا  ازین  هم   وانمانی  خواجه‌تاش

 در اين ماه نفحاتي هست اما افسوس كه عمر ما گذشت. اهلش مي گويند در اين ماه چيزهايي وجود دارد كه گفتني و نوشتني و خواندني نيست! بلكه چشيدني و شنيدني و ديدني است!

 در اين ماه بايد دعا كرد. با دعا همه كار مي توان كرد ... اين شبها بهترين فرصت است كه با خدا هم نشين شويم. همنشيني با خدا يعني ياد خدا كردن. چه خوب است كه در اين شبها چند دقيقه قبل از اذان صبح بلند شويم و چند ركعت نماز بخوانيم و بعد با زبان خودمان با خدا حرف بزنيم. خدا رفيق خوبي است. عمر كم است و كار زياد است٬ نفس. هزار سر دارد! ما چاره اي جز توسل به اهل بيت و دعا نداريم. به خصوص نسل جوان كه بايد خيلي برايشان دعا كرد و جوانان هم بايد به جاي مغرور شدن به چند كلاس اخلاق به فكر اصلاح خود باشند و اصلاح به اين است كه بفهميم خودمان نمي توانيم و خدا بايد به فريادمان برسد. اين مناجات خمس عشر براي جوانان بسيار مفيد است! اين مناجات 15 مدل دارد. بعضي از افراد اين 15 مناجات را تقسيم مي كنند بين روزهاي هفته و روزي دو مناجات را مي خوانند و مناجات زاهدين را شب جمعه مي خوانند. بهترين عشق بازي نسل جوان اين مناجات خمس عشر است! چيزهاي خيلي عجيبي در اين دعاها است.

@ostadamjad

معنویت از دست رفته, [24.04.16 02:54] [Forwarded from در محضر علامه جوادی آملی] #آیت_الله_جوادی_آملی :

🔹محاسبه

🔸در بحث‌هاي اخلاقي به ما سفارش كردند كه «اهل محاسبه» باشيد؛ محاسبه كردن در امور عادي و عرفي آسان است اما محاسبه كردن در اموري كه به تعبير خود قرآن كريم ثقيل و وزين است، دشوار است.

 🔸اينكه به ما اصرار كردند «حاسبوا انفسكم قبل أن تحاسبوا» براي آن است كه ما يك روز حسابي را در پيش داريم، اگر هم‌اكنون محتسِب خود بوديم و كمبودهای خود را ترميم و عيب های خود را تصحيح کردیم، به دارالسلام بار مي‌يابيم و اگر اهل محاسبه نبوديم ممكن است عيب و نقص افزوده شود و با همان عیوب و نواقص وارد يوم الحساب بشويم.

🔸حضرت امير (ع) فرمود: ما يك «استدراج» داريم كه عذاب الهي است و يك «احسان» داريم؛ گاهي ذات اقدس الهي به برخی افراد نعمت‌هاي فراواني مي‌دهد؛ اگر در حوزه  و دانشگاه است نعمت‌هاي علمي و دانشی می دهد، اگر در بازار است نعمت‌هاي مالی می دهد، اما اين نعمت‌هاي فراوان علمي و مالي، گاهی استدراج است؛ يعني خداوند می خواهد انسان را كم كم بالا ببرد و سپس انسان را از آن بالا به پایین بیندازد؛ هر چه انسان بالاتر برود در هنگام سقوط مرگش قطعي‌تر است، در قرآن فرمود برخي‌ها خيال مي‌كنند ما داريم به آنها احسان مي‌كنيم در حالی که ما درجه درجه آنها را بالا مي‌بريم تا از همان‌جا اينها را پرت كنيم تا هلاک شوند.

🔸انسانی که اهل محاسبه نیست، چون معرفت دقيق ندارد، گاهی خیال می کند كه خدا نسبت به او احسان مي‌كند؛ چنین انسانی بين «استدراج» و «احسان» فرق نمي‌گذارد، او لغزش‌هاي فراواني دارد اما خداوند هر بار که او لغزش كرده است عيب و نقص او را پوشانده، اما آن شخص در مقابل این لطف خداوند، مغرور شده و خيال مي‌كند نزد خداوند عزيز است در حالی که خداوند می فرماید ما او را در فتنه و آزمون قرار داديم ولي خود او نمي‌داند؛ محاسبه براي همين است كه انسان اين امور خود را بررسي كند؛ تا ببیند به وی نعمت عطا شده تا شاکر باشد یا گرفتار نقمت است تا توبه کند و خود را اصلاح نماید.

🔸شما اين بادبادك‌ها را ديديد كه نخ مي‌دهند تا بالاتر بروند اما وقتی نخ آنها قطع مي‌شود از همان‌جا گرفتار باد مي‌شوند، خداوند نیز برخي افراد را آن‌قدر بالا مي برد كه وقتي پايين افتادند چيزي از آنها نمي‌ماند؛ براي اينكه ساليان متمادي خداوند كمالات و نعمت‌های فراوان را در اختيارشان گذاشت اما آنها بيراهه رفتند. بعضي از درخت‌هاست كه انسان به طمع يك ميوه از آنها بالا مي‌رود ولي دیگر راه برگشت ندارد، فرمود آن بالا رفتني كه مال شما نيست، حقّ شما نيست و شما غاصبانه داريد آن صعود را انجام می دهید، بدانید که خداوند همان‌جا شما را رها مي‌كند و از همان‌جا سقوط خواهید کرد.

🔹 (منبع : #درس_اخلاق 95/1/26)

_____________________ آخرین بیانات و اخبار و جلسات آیت الله جوادی آملی در کانال تلگرام :

Telegram.me/joinchat/BPw0UTwm2rhnwKbrJbJcpQ

معنویت از دست رفته, [24.04.16 10:53] 🔷 استغفار مورد سفارش علامه 🔹 مرحوم قاضی به همه سفارش می کردند این ذکر را قرائت کنند: أستغفر الله الذی لا إله إلا هو من جمیع ظلمی و جوری و إسرافی علی نفسی و أتوب إلیه: از خداوندی که معبودی جز او نیست به خاطر تمامی ظلم ها و گناهانم و ستمی که بر خود روا داشته ام طلب بخشش می کنم و به سوی او باز می گردم.

معنویت از دست رفته, [24.04.16 10:59] [Forwarded from بیان جاودان] آدم اگر حرف بلد باشد با حرف بلد بودن به جایی نمی‌رسد. با یک ذره‌ای، فقط یک ذره از آن حرف‌‌هایی که بلد است عمل کند، با آن یک ذره عمل ممکن است به جایی برسد. اینکه در فرهنگ ما به صورت شعر شاعران درجه اول هم درآمده است دیگر، که به عمل کار برآید [به سخن‌دانی نیست]. خب، أعوذ باللهِ من الشَّیطانِ الرَّجیم،  وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ یک طرحی در ابتدای خلقت در داستان جنگی که بین آدم و شیطان پیش آمد، ببینید در ادیان تحریف شده‌ی گذشته، از جمله زرتشتی گری است که امروزه هم می‌کوشند برای نشر آن، در آنجا جنگ بین خدا و شیطان است، حالا با نام خاص خودش، اهورامزدا و اهریمن، جنگ بین خدای تبارک و تعالی با نام اهورامزدا و شیطان است. در اسلام جنگ بین خدا و شیطان نیست، بلکه جنگ بین انسان و شیطان است. حالا در اینجا، آیه یک اشاره‌ای به این مسئله شاید داشته باشد: وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ یک طرحی در ابتدای خلقت، شیطان برای انسان ریخت، گفت خدایا، فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ قسم به عزت تو همه‌شان را اغوا خواهم کرد، همه شان را؛ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ مگر بندگان مخلَص، که به آنها دستم نمی‌رسد، اما از سایرین(این سایرین خیلی است) هیچ کس از دست شیطان زخم نخورده از این عالم عبور نمی‌کند. حالا یک طرح دیگری است، یک چیز دیگری است؛ وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ ابلیس طرحی را که برای انسان در ابتدای خلقت ریخته بود توانست اجرا کند؛ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ گمانی که ابلیس درمورد انسان‌ها داشت، تصدیق کرد، اجرا کرد، توانست، طرحش را توانست اثبات کند. خب طرحش چه چیزی بود؟ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقًا مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ از او متابعت کردند، آدمیان که طرح در مورد آن‌ها بود از او متابعت کردند الّا یک دسته‌ای از مومنین. یک دسته‌ای از مومنین یعنی چه؟ یعنی دسته‌های دیگری از مومنین نه، یک دسته‌ی خاصی از مومنین از او پیروی نکردند، بقیه از او پیروی کردند، یک دسته پیروی نکردند، بقیه‌ی دسته‌ها، ده‌ها دسته از غیر مومنین از شیطان پیروی کردند، فقط در عالم یک دسته از مومنین از شیطان پیروی نکردند. خب، آیه‌ی بعد، وَمَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِم مِّن سُلْطَانٍ برای شیطان سلطنتی بر ایشان نبود، شیطان بر انسان‌ها سلطنت نداشت، نمی‌توانست داشته باشد، نباید داشته باشد، الّا به یک خاطر، الّا به یک دلیل: إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ نباید برای شیطان بر انسان سلطنتی باشد، ما سلطنت دادیم، به یک دلیل، برای اینکه معلوم بشود چه کسانی به آخرت اعتقاد دارند و چه کسانی ندارند، چه کسانی به آخرت اعتقاد دارند و چه کسانی ندارند، اگر کسی اعتقاد به آخرت داشت زیر بار سلطنت شیطان نمی‌رفت، هرگز و به هیچ وجه زیر بار سلطنت شیطان نمی‌رفت، پس آن کس که زیر بار سلطنت شیطان رفت، ولو برای یک‌بار، درطول عمرش یک‌بار زیر پرچم سلطنت شیطان رفت، آن کسی است که مشکلی در ایمان به آخرت دارد. إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ ما شیطان را بر انسان‌ها سلطنت دادیم برای اینکه بفهمیم، برای اینکه بدانیم چه کسی نسبت به آخرت ایمان دارد و چه کسی ندارد، چه کسی شک دارد؟  وَرَبُّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ ، خب. اگر کسی ایمان به آخرت داشته باشد، اصلا از شیطان پیروی نخواهد کرد. ۱۶/۱۰/۹۴

با شاعران جوان- مریم جعفری آذرمانی

مفتخرم عرض کنم با سلام خدمت آنان که در این خانه‌اند
مسئله‌ای نیست که من حل کنم شکر که این‌جا همه فرزانه‌اند

خواهشم این است که همشیره‌ها، از خودشان درد بسازند و بعد
شعر بگویند کمی مثل من، گاهی از اوقات که دیوانه‌اند

آه بمیرم پدر مهربان! بار سلامت کمرت را شکست
کار نکن بیشتر از روزی‌ات، اهل و عیالت به همین قانعند

مادر من! گریه ندارد، اگر دختر همسایه خودش را فروخت
قصه‌ی خوش‌بختیِ خود را بخوان، فقر و فلاکت فقط افسانه‌اند

خانه‌ی همسایه سیاه است* اگر، یکسره از آتش خود سوخته
مثل جهنم که ـ از این‌جا به دورـ مردم آن ساکن ویرانه‌اند

مریم جعفری آذرمانی

دیالوگ های ماندگار

تا حالا فکر کردی خدا کیه یا چیه؟
بهت میگه نخور اما گرسنگی روبهت میده، بهت میگه دست نزن، ممنوعه، اما درخت و میوه ی ممنوعه رو بوجود میاره.

وکیل مدافع شیطان -

-----------------------------------------------------------------------------------------------

تواین دوره زمونه مرام و معرفت خیلی کم شده. قیصرخان می دونی چرا؟ … چون همشو خودت برداشتی

- قیصر -

-------------------------------------------------------------------------------

اگه یه روز تو خیابون از کنار یه گنجشک رد شدی و نپرید ، فکر نکن که ازت نترسیده، بدون که اون هم آدم حسابت نکرده...

[ کیفر - حسن فتحی ]

-------------------------------------------------------------------------------

 

دیالوگ های ماندگار

خودش رفته ولی چشماشو اینجا گذاشته.

(سینمایی غزل،فیلم مسعود کیمیایی)

دیالوگ های ماندگار

ای خدا
چقدر دشمن داری
دوستاتم که ماییم ، یه مشت عاجز علیل ناقص العقل که در حقمون دشمنی کردی

                                                                                                       - سوته دلان -

دیالوگ های ماندگار

 اون بار عصبانی بودم بهت گفتم بی لیاقت ، الان عصبانی نیستم ….. بی لیاقت

(خواهران غریب)

هركول شرق

خانم كانداليزا رايس، وزير امور خارجه دولت بوش در گزارش خود به كنگره مي گويد؛ «ايران به يك قطب قدرتمند در منطقه تبديل شده است. انگار هركول شرق است كه در ميانه ميدان خاورميانه ايستاده و فرياد مي كشد و براي ورود به كريدورهاي خاورميانه از آمريكا باج مي خواهد.»

رابرت گيتس- وزير دفاع پيشين آمريكا- در گزارشي به كميته خارجي «سنا» مي گويد؛ «مشكل ما با ايران، آن است كه از تهديد نمي ترسد و از ما نيز چيزي نمي خواهد. كسي كه از ما چيزي نمي خواهد، چيزي هم به ما نمي دهد.»

لولاي تاريخ در حال چرخيدن است.

پنجم خرداد 1390/ 26 مي2011  بنيامين نتانياهو نخست وزير رژيم صهيونيستي در كنگره آمريكا سخنراني مي كند. او پس از اشاره به پيشرفت هاي فني و علمي ايران و ابراز نگراني از انقلاب هاي اسلامي منطقه مي گويد؛ «شش ماه قبل كه پشت همين تريبون ايستاده بودم درباره خطر ايران هسته اي هشدار دادم. اكنون زمان ديگري است. امروز از تنگه خيبر در عربستان تا تنگه جبل الطارق در مراكش، تحول و دگرگوني عميقي در حال وقوع است و همه جا به لرزه افتاده است. اين لرزه، كشورها را متلاطم و دولت ها را متلاشي كرده است و همه ما همچنان شاهد اين نوسانات هستيم. صحنه هاي استثنايي در تونس و قاهره، خاطرات برلن و پراگ 1989- بعد از فروپاشي شوروي- را زنده نمي كند كه اميدواركننده باشد. اين لرزه ويرانگر(!) يادآور انقلاب 1979 ايران است. بايد قبول كنيم نيروي قدرتمندي وجود دارد كه با الگوي مورد نظر ما براي اداره جهان مخالف است. در رأس اين نيروي قدرتمند، ايران خميني و خامنه اي قرار دارد. من هشدار مي دهم كه لولاي تاريخ- HISTORY HINGE- در حال چرخيدن است. كساني كه ايران و خطر آن را ناديده مي گيرند، سر خود را در شن(!) فرو كرده اند.»

با علیرضا قزوه

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر

دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر

 

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست

چنگی از تو چنگ تر ، یا سازی از تو سازتر

 

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر

هم بلند آوازه تر شد ، هم بلند آوازتر

 

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت

چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر

 

چشم در چشمت نشستم ، حیرتم از هوش رفت

چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

 

از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود -

جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

 

آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود

گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر