با علیرضا آذر
مذهبی بودن ما دردسری شد که نگو
" من ملک بودم و فردوس برین ..."
اما او
بوسه ای داد به من ، عرش خدا ریخت بهم ...
#علیرضا- آذر
مذهبی بودن ما دردسری شد که نگو
" من ملک بودم و فردوس برین ..."
اما او
بوسه ای داد به من ، عرش خدا ریخت بهم ...
#علیرضا- آذر
الا رفیق من ای دوست، دیدی ای هرگزـــ
کسی چراغ به دست ـــ
به کوچه های شب آلوده با ستاره ی اشک ـــ
به جستجوی دلارام خویش برخیزد؟ ـــ
و در سیاهی شب ـــ
ز گریه ها، در و همسایه را برانگیزد؟
***
به راه دور مرو!
من، آن چراغ به دستم که در شبان سیاه ـــ
به حالتی که همه اشکم و همه دردم ـــ
به جستجوی دلارام خویش می گردم.
***
«چراغ من» رخ تابنده ی «رسول خداست»
«شب سیاه» دل من، که سخت تاریک است
صفای جان و دلارام من، خداوندی است
که صبح و شام به دلهای خسته نزدیک است.
***
اگر پریشانم ـــ
خطا، خطای من است.
منم که «بذر عمل» را به نکاشته ام.
منم که طاعت حق را فرو گذاشته ام.
گناهکار، منم ـــ
که پاس عمر گرامی، نگه نداشته ام.
***
منم که دشمن عمر عزیز خوشتنم.
کسی که پاس نَفَس های خود نداشت، منم!
***
خدای بنده نواز!
مرا ببخش، که در عمر رفته، بد کردم.
مرا نگر، که همه اشکم و همه دردم.
و در شبان سیه با چراغ های سرشک ـــ
به جستجوی تو در «کوی توبه» می گردم.
مرد گرمابه دار،کیسه به دست
برد از پله ها مرا پایین
بغض دیرینه ی خزینه شکست
صبح جمعه چقدر می چسبید
سیرت و صورتی صفا دادن
مثل ماهی رها شدن از تنگ
توی حوض بلور افتادن
شوخ چشمانه برد شوخ از من
کنج گرمابه مرد حمامی
روی دیوار ، مات من شده بود
شاه با چشم های بادامی
همه سو چشم هاش می چرخید
توی آیینه های زنگاری
سقف آیینه کاری حمام
باغ بادام بود انگاری
تیغ برداشت تا صفا بدهد
صورتم را که گرد غربت داشت
تیغ لغزید و مرد حمامی
گل سرخی به گونه هایم کاشت
در میان بخارها می شد
از لب زخمی انار نوشت
یا که آرام رفت و بر دیوار
شعر سرخی به یادگار نوشت
آن طرف در میان کاشی ها
شاه با چشم های تلخ،اسیر
این طرف در میان آینه ها
سایه زخمی امیرکبیر....
از کتاب سنگچین.چاپ سوم .سوره مهر 1394
سقف خیال های من
حیاط خانه توست...
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
سعدى
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفال دارد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...
سید حمیدرضا برقعی
هی مشت بر این دقیقه ها می کوبم
انگار همیشه رسم دنیا این است
تو حال مرا بپرسی و من.... خوبم
مریم جعفری آذرمانی:
دو ساعت است که آقای «معتکفزاده*»
بدون وقفه به جانِ تریبون افتاده
به برکتِ حضراتِ همیشه در صحنه
به یُمنِ راهروانِ همیشه در جاده
در آمفیتاتر چنان پر شد از خطوطِ صدا
که خط خطی شدهاند این جماعتِ ساده
خبرنگار! خبر را دقیقتر بنویس
شبیهِ وحی که حتماً خدا فرستاده
زمان به پرسش و پاسخ نمیرسد دیگر
به فرض هم برسد کی گرفته؟ کی داده؟
پانویس:
*معتکف زاده در اینجا نام یک شخصیت خیالی است.
تقویم اگر نداشته باشد مُحرّمی ...
بُگذار فقط کفش بپوشند و بگردند
از بسترشان پا نشده
کوهنوردند
زن بودنِ من حذف شد از چرخهی آمار
بشْمار و بگو شکر که اینجا
همه مَردند
دیوار به دیوارِ تغزّل زدهی من
از رابعههاییست که آوارهی
دردند
دندانِ خودم بود که در بندِ لبم ماند
شعری که برایش تره هم خرد
نکردند
مریم جعفری آذرمانی
بگذار این شاعر جوانی کرده باشد
با واژه ها نامهربانی کرده باشد
بگذار ما را باد با خود برده باشد
تنهایی ما را جهانی کرده باشد
بگذار بین دوستان و دشمنانت
خنجر فقط پادرمیانی کرده باشد
می داند احوال من بی برگ و بر را
هرکس که عمری باغبانی کرده باشد
کی دیده ای یک زنبق هفتاد و یک برگ
بالای نی شیرین زبانی کرده باشد
ای گل ! نبینم نشنوم دست پلیدی
لب هایتان را خیزرانی کرده باشد ...
رباب ، با آب هم قافیه باشد
روضه خوان ها زیادی شلوغش می کنند
حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود
هدف های روشنی داشت
تنها تو بودی که خوب فهمیدی
استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت
شش ماه علی بودن را طاقت آوردی
خون تو جاذبهء زمین را بی اعتبار کرد
حالا پدرت یک قدم می رود بر می گردد
می رود بر می گردد
می رود...
با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد
تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند
رباب می رسد از راه
با نگاه
بایک جملهء کوتاه
آقا خودتان که سالمید انشاالله...
روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!
نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!
این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،
پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!
باغبانی ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،
به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه!
شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،
دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!
جان من برخیِ " آن مرد " که در شط فرات،
تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!
...
هر طرف می نگری نامِ حسین است و حسین،
ای دمش گرم!! سرش رفت، ولی قولش نه!
به بهانهء هفده روز اقامت حضرت معصومه(س) در بیت النور قم
...و به همراه همان ابر که باران آورد
مهربانی خدا در زد و مهمان آورد
باد یک نامهء بی واژه به کنعان آورد
بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد
به سر شعر هوای غزلی زیبا زد
دختر حضرت موسی به دل دریا زد
چادرش دست نوازش به سر دشت کشید
دشت هم از نفس چادر او گل می چید
چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید
من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید
باور این سفر از درک من و ما دور است
شاعرانه غزلی راهی "بیت النور" است
آمد اینگونه ولی هر چه که آمد نرسید
عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید
که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید
عاقبت حضرت معصومه(س) به مشهد نرسید
ماند تا آینهء مادر دنیا باشد
حرم او حرم حضرت زهرا(س) باشد
صبح شب می شد و شب نیز سحر هفده روز
چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز
بین سجاده ، ولی چشم به در هفده روز
چشم در راه برادر شد اگر هفده روز
روز و شب پلک ترش روضه مرتب می خواند
شک ندارم که فقط روضهء زینب می خواند.
من هم مي ميرم اما نه مثل ...
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟
من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟
گفت: شرمندهام .
يک سال است چيزي نگفتهام .
گفتم: براي عاطفهاي که در ما مرده است
رحمالله من يقرء الفاتحة معالصلوات!
گفتم: چيزي بخوان .
گفت: رويم سياه،
آخر ميداني که . . .
گفتم: ميدانم، خشکسالي است
اما در کيفهاي سامسونت هم
يک خروار مضمون ناب خفته است . . . .
شاعران پروازي
هتل بازي
آدمهاي از خود راضي
دکههاي سکهسازي!
اصلا مردم حق دارند کاسه انوري را بر سرتان خرد کنند .
کارمندان هنر فقط گزارش کار پر ميکنند .
وقتي تابوت عاطفه بر زمين مانده بود،
جمعي به جيغ بنفش ميانديشيدند
و براي کشف زوزه صورتي
هفت مرتبه اليوت و اکتاويوپاز را ورق ميزدند
چقدر وقت ما صرف آدامسهاي بادکنکي شد .
بعضي شعرهايشان را
به مينا و آيدا و سوزي تقديم ميکردند .
احمقترها براي گرفتن نوبل
به شبکههاي بيبيسي و واشنگتن دخيل ميبستند . . . .
ميترسم روزي بهنام تمدن
به گردن بعضي زنگوله بياندازند!
ميترسم شلوارهاي جين و چارلي، کار دستمان بدهد
و شکلاتهاي انگليسي دهانمان را ببندد .
گاوهاي چشمچران، آزادانه در خيابان ميچرند
پسرخواندههاي مايکل جاکسون به دانشگاه ميروند .
اينشتين بيخوابگاه ميماند .
ديوار مسافرخانههاي ناصرخسرو
فرمول نسبيت را از بر ميکند .
با اين همه در دانشگاه ما
يک استاد ننر پاپيون ميزند
و فرانسه صحبت ميکند .
شعراي سبک قصيده و عينک
براي اهل قبور شعر ميخوانند .
بوفالوهاي آمريکا خليجفارس را شخم ميزنند .
برادرم با پوتينهاي کهنه سربازيش
بسيج ميشود
مادرم آب و آيينه و قرآن را ميآورد
پدرم "فالله خير حافظا" را ميخواند
اما بعضي خاطرشان جمع است
که ناوگان آمريکا
به استخرهاي سرپوشيدهشان کاري ندارد . . . .
شرکتهاي ثبتنشده،
سياستبازان لرد مستضعف،
جيببرهاي با جواز،
جيببرهاي بيجواز،
مقاطعهکاران خيابان زعفرانيه
شرکت صادرات زعفران
شرکت صادرات فرش . . .
خجالت هم چيز نايابيست
حتما بايد مساله جنگ بماند براي بعد از جنگ
سياستبازان باز سرگيجه گرفتهاند
باند ارتشاء
باند زنا
اصلا گور پدر مال دنيا
رياضتکش به ويلايي بسازد!
اصلا با اين طرح چطوريد؟
جان دادن از ما،
طرح اقتصادي از شما! . . .
بيا به آفتابي نهجالبلاغه برگرديم
چرا نهجالبلاغه را جدي نميگيريم؟
مولا ويلا نداشت
معاويه کاخ سبز داشت
پيامبر به شکمش سنگ ميبست
امام سيبزميني ميخورد
البته به شما توهين نشود
بعضي براي جنگ شعار مي دهند
و خودشان از جاده شمال به جبهه مي روند.
پيش از آنکه بر من حد تهمت جاري کنيد
من بر خويشتن حد وجدان جاري کردهام
من دو شاهد عادل دارم:
قرآن و نهجالبلاغه .
من چاپلوس نيستم
تملق نميگويم
اما قدر امام را ميدانم
بياييد قدر مردم را بدانيم
بياييد مثل مولا با مردم همدردي کنيم
بياييد امام را اذيت نکنيم
بياييد امام را نصيحت نکنيم .
اردوگاههاي فلسطيني را نگاه کن
ابوالفضل با مشک تشنه برميگردد .
صداي گريه رقيه را ميشنوي؟
گورباچف و ريگان هم کانديد صلح نوبل شدهاند .
قرآن فهد زيباتر از قرآن قابوس چاپ ميشود
عرفات شلوار اسرائيلي ميپوشد
اما سازمان ملل هنوز جلسه تشکيل نداده است
تا به علياصغر شير خشک برسد
علياصغر بايد تا ماه آينده صبر کند .
راستي ياد شهيدان بيتالمقدس بهخير!
جهانآرا که بود؟
حاجهمت که بود؟
حاجعباس از دنيا يک قرآن جيبي داشت .
شهيد خرازي
شهيد نوري
سرداران بيدست
شهيدان گمنام
بييادنامه
بيسنگ قبر .
عاصمي پودر شد
يوسف نوشته بود:
"خدايا، يوسف هم شهيد ميشود
او را بيامرز . "
اسماعيل وصيت کرد روي قبرش بنويسد:
"پر کاهي تقديم به آستان الهي . "
امسال هيچ شاعري با حلق اسماعيل همصدا نشد
راستي شماره قطعه شهدا چند بود؟ !
اين روزها مردم را با هوشيار و بيدار خواب ميکنند!
خنده و چشمبندي
شوهاي تالار وحدت
هنرمندان فخرفروش
خدا کند روايت فتح را فراموش نکنيم .
امسال در جلوي امجديه کوررنگي بيداد ميکرد
امسال همهچيز را
يا آبي ديديم يا قرمز .
امسال هم انصافهاي ما حسابي چرت زد
امسال وجدانهاي ما آنفولانزا گرفت
امسال تاکسيها به پاهاي قطع شده
با دنده چهار احترام گذاشتند .
چرا بايد از زير روسريهاي ژرژت
رشتههاي جهنم شعله بکشد
مگر اينجا الجزاير است
امسال در خيابان وليعصر
هيچکس مثل خود آقا غريب نبود!
يکروز يک کراواتي سرمايهدار
با بنز قهوهاياش از جلوي پايم ويراژ داد
و به عباي وصلهدارم وصلههاي عوضي چسباند .
ديشب جلوي ميهمانم تخممرغ آبپز گذاشتم
ديشب مادرم با چاي و کشمش سر کرد .
او قلبش براي انقلاب ميتپد
اما وسعش نميرسد يک نوار قلب بگيرد
و من ميدانم که نوار قلب هم
همه منحنيهاي دردش را نشان نميدهد .
مادرم دفترچه خدمات درماني ندارد
و هميشه ابوالفضل به دادش ميرسد
او براي شهيدان اشک ميريزد
حلوا ميپزد
و به ما ياد ميدهد که چگونه شبهاي جمعه
با چهار قاشق حلواي نذري سير شويم .
او قبر شهيدان را با دست ميشويد،
بوي فقر و غربت
تمام پرچمهاي سبز و سرخ را به بوسه ميگيرد .
وقتي باد چادر وصلهدارش را تکان ميدهد
او يک شب خواب خيمههاي امام حسين (ع) را ديد
خواب زينب را
خواب رقيه را
و فردايش مرا به آقا سپرد و روانه کرد
يکبار هم در خواب
آينده سبز برادرم را ديد
و فردا وقتي خوابش را تعريف ميکرد
مارش حمله ميزدند .
او نميداند کاديلاک چه جانوريست
و داخل هواپيما چه شکليست
اما خوب ميداند
که شمشير امام حسين (ع) از طلا نبوده است
و امام زمان در جزيره خضرا نيست .
او قلبش براي انقلاب ميتپد
و هر شب دعا ميکند که پيروزي با امام باشد .
و آقا بيايد .
زمستان 1366
جالب است چرچيل سياستمدار پير انگليسي ميگويد، توجه کنید منِ آخوند نميگويم، چرچيل ميگويد، آنهايي بشنوند كه اربابشان امريكا و انگليس است، آقاي چرچيل نخستوزير سابق انگلستان ميگويد: «بدترين نوع حكومت دموكراسي است ولي بهترينی است كه در اختيار ما مي باشد»
تعريف شايع دموكراسي 1+50 می باشد، پس موفق آن كسي است كه مخ آن يك نفر را با تهديد، توبيخ، تشويق يا تطميع، بزند؛ به نظر شما اين حق است يا استبداد اكثريت؟!
هر تعصبي بد نيست، آن تعصبي مطرود است كه متعصب جاهل باشد. ما تعصب براساس تعقل داريم. ما ميگوييم آن قدر كه گاندي روي بزش تعصب داشت ما هم روي اعتقاداتمان تعصب داشته باشيم.
حتماً خوانده ايد يا شنيدهايد كه گاندي هميشه با بزش بود. در خاطراتش نوشته من پاي پياده از اين روستا به آن روستا ميرفتم و براي انگليسها و عليه آلمانها سرباز ميگرفتم، بعد از مدتي فهميدم انگليسيها بدتر از آلمانها، آلمانها بدتر از انگليسيها «سگ زرد برادر شغال»؛ خب با انگليسيها درافتاد، ديدند از راه ستيز نميتوانند با گاندي روبه رو شوند وي را دعوت كردند به انگلستان، ميخواست با بزش از هواپيما پياده شود، گفتند قربان ورود انواع حيوانات اهلي و غيراهلي به انگلستان ممنوع است. گفت، پس من برميگردم؟ اين چه تعصبي است؟!
گفت از شيرش خوراكم، از پشمش لباسم. روز يكشنبه بود يعني تعطيل رسمي، مجلس عوام انگلستان تشكيل جلسه فوق العاده داد و ماده واحده تصويب كرد: «ورود انواع حيوانات اهلي و غيراهلي به انگلستان ممنوع به غير از بز گاندي.»
آن ميزان كه گاندي روي بزش تعصب داشت ما روي اعتقاداتمان تعصب داريم؟!
ما با شیلی همزمان انقلاب كرديم، دولت شيلي را چه کسی از پاي درآورد؟ تنها يك قشر، كاميوندارها اعتصاب كردند و مواد غذايي به مردم نرسيد، مردم كاسه بشقاب آوردند جلوي نخستوزيري...
ما بيش از70- 60 هزار ساواكي را اخراج كرديم اينها از پاي نمينشينند اينها بيكار نيستند. اكنون بيش از 64 شبكه فارسي زبان برنامه پخش ميكنند، BBC دلش به حال زبان فارسي نسوخته و از همه مهمتر ندانم كاريهاي ما براي زمين خوردن ما کافی بود اما مديريت رهبري و عنايت خداوند ما را بيمه كرده است.
دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم
به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم
چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم
اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم
چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد
چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد
اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم
سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش
دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم
دور تا دور حوض خانه ما
پوکه های گلوله گل داده است
پوکه های گلوله را آری
پدر از آسمان فرستاده است
عید آن سال ،حوض خانه ما
گل نداد و گلوله باران شد
پدرم رفت و بعد هشت بهار
پوکه های گلوله گلدان شد
پدرم تکه تکه هر چه که داشت
رفت همراه با عصاهایش
سال پنجاه و هفت چشمانش
سال هفتاد و پنج پاهایش
پدرم کنج جانماز خودش
بی نیاز از تمام خواهش ها
سندی بود و بایگانی شد
کنج بنیاد حفظ ارزش ها
روی این تخت رنگ و رو رفته
پدرم کوه بردباری بود
پدر مرد من به تنهایی
ادبیات پایداری بود ....
هر که افزون گشت سیم وزرش
زر نباریده از آسمان به سرش
از کجا جمع کرده این زر و مال
یا خودش دزد بوده یا پدرش
دیدم به بصره دخترکی اعجمی نسب
روشن نموده شهربه نور جمال خویش
می خواند درس قرآن پیش شیخ شهر
وزشیخ دل ربوده به غنج ودلال خویش
می داد شیخ درس ضلال مبین به او
وآهنگ ضاد رفته به اوج کمال خویش
دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد
با آن دهان کوچک غنچه مثال خویش
می داد شیخ را به دلال مبین جواب
وان شیخ می نمود مکرر مقال خویش
گفتم به شیخ راه ضلال اینقدر مپوی
کان شوخ منصرف نشوداز خیال خویش
بهتر همان بود که بمانید هردوان
او دردلال خویش وتو اندر ضلال خویش
میتوان آیا به دل دستور داد ؟
میتوان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد ؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد ؟
آنکه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد ...
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
عمر من کوه عسل بود ولی افسوس
روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید
بعد نشست تا تهشو خورد ....
از : محمد صالح اعلاء