سیاست- پیرامون موسوی خویینی ها 2 (مشاهده در ادامه مطلب)
فرید مدرسی :در آبان 58 ناگهان نام یك روحانی انقلابی در صدر اخبار رسانههای خارجی و داخلی قرار گرفت. او «سیدمحمد موسویخوئینیها» بود كه با طرفهالعینی مجوز اشغال سفارت آمریكا را در 13 آبان 58 صادر كرده بود. روحانی 38 ساله چند دانشجو – محسن میردامادی، ابراهیم اصغرزاده و حبیبالله بیطرف- را در دفتر كاری خود پذیرفت و در آغاز شكلگیری نظامی نوپا با اقتدار از فتح سفارتخانه بزرگ دولت جهانی- ایالات متحده آمریكا- استقبال كرد. فرمان شروع عملیات از سوی او صادر شد و دانشجویان از دیوار سفارت بالا رفتند و حادثهای بزرگ را پس از انقلابی بزرگ خلق كردند تا پس از اندك زمانی رهبر انقلاب اقدام آنان را «انقلاب دوم» بنامد. چهرهای كه این حادثه با نام او گره خورده است، اندكاندك رمزگونه و پیچیده به نظر میرسید و رسانههای غربی از او به عنوان «مرد اسرارآمیز» یاد كردند و دیگران از هر گروه و فرقهای بر آب و تاب این توصیف افزودند.
برخی بولتنسازی كردند و از ارتباطهای كذایی نام بردند و گروهی لفظ «پدرخوانده» را برای او برگزیدند. هر روز كه میگذشت؛ در پی حادثهای، سیمای روحانی آفریننده «انقلاب دوم» نه تنها رمزگشایی نمیشد، بلكه بر اسرار زندگی او در اذهان دوست و دشمن افزوده میشد. البته او نیز با سكوت خود مهر تاییدی بر شایعات و توهمات میزد و هیچگاه در برابر این اظهارات افسانهای، در رد و تایید آن سخن نمیگفت. اما شاید او نیز اینگونه میپسندد، چرا كه او حتی در توصیف مراد خود- بنیانگذار جمهوری اسلامی- پس از فوت ایشان، پیچیدگی و مرموزی را نكتهای درخور توجه امام خمینی دانست: «امام به لحاظ شخصیت استثناییاش جاذبه خاصی داشت؛ جاذبهای مرموز و پیچیده.»(1) حال بازگشایی پیچیدگی «موسویخوئینیها» اگرچه سهل و آسان به نظر نمیرسد؛ اما شدنی است و او مستثنی نیست. البته باید او را از «نو» شناخت.
«سیدمحمد» فرزند «سیدحسین» خواربارفروشی در قزوین بود كه چند سالی درس طلبگی خوانده بود. درس طلبگی پدر او را با همین كسوت آشنا كرد و هنوز مقطع ابتدایی را تمام نكرده بود كه راهی «حوزه علمیه التفاتیه» قزوین شد و اندكی بعد با استاد خود «شیخ علیاكبر الهیان» - از پیشروان مكتب تفكیك- هم منزل شد و از او المطول، الهیات شفای ابنسینا و برخی از كتابهای حدیثی را آموخت؛ هم منزلی شاگرد 14-13 ساله با استاد 70-60 ساله. اما از آنرو كه گذر هر طلبهای در ایران به قم میرسد، او نیز در سن 20 سالگی اندكی پیش از درگذشت آیتالله بروجردی – سال 1340- راهی این شهر حوزویان شد، «قوانینالاصول» را در نزد شیخ مصطفی اعتمادیان و «فوائدالاصول» را در كنار جعفر سبحانی آموخت و از دیگر سو حسینعلی منتظری معلم «مكاسب» او شد و محمدباقر سلطانیطباطبایی آموزگار «كفایهالاصول». البته در همین دوره شرح منظومه را هم از «انصاریشیرازی» فرا گرفت و اسفار را از سوی «علامه طباطبایی». «سیدمحمد» همچون دیگر طلبهها پس از پایان دوره سطح به حضور در درس خارج فقه و اصول مشغول شد.
البته در همان سالها بود كه استاد دوستداشتنیاش- آیتالله خمینی- حوزه علمیه قم را ترك كرده و تبعید شده بود. لذا به پای مكتب اساتید درس خارج فقه و اصول «محقق داماد، اراكی، منتظری و حائرییزدی» رفت و این دوره را در كنار آنان گذراند. اما تبعید آیتالله خمینی نتوانست، خاطرات اعتراضهای او را در سالهای 42-41، از ذهن «موسویخوئینیها» پاك كند. از اینرو خوئینیها دیگر تاب نیاورد و در نبود رفیق، حاج احمدآقا- هجرت به نجف- و فراق استاد، حسینعلی منتظری- تبعید و حبس- به تبعیدگاه استاد بزرگ رفت تا شاگردی استاد دیده باشد. در همان سالها بود كه امام درس خارج فقه و اصول خود را در نجف به «ولایت فقیه» اختصاص داده بود و موسویخوئینیها هم شاگرد این مبحث از فقه استاد شد كه با «سیاست» آمیخته بود. اما او كه سال 45 به نجف رفته بود، در اواسط سال 46 از كشور عراق اخراج شد و بار دیگر به قم بازگشت.
یك سالی از بازگشت او نگذشته بود كه در سال 47 روحانیای با نام «نعمتالله صالحینجفآبادی» كتابی تحت عنوان «شهید جاوید» نوشت و دو روحانی مبارز مشهور به هواداری آیتاللهالعظمی خمینی – حسینعلی منتظری و علی مشكینی- بر آن تقریظی نوشتند و آن را ستودند. این اظهارات درباره قیام امام حسین- امام سوم شیعیان- و تقریظ آن دو روحانی كشمكشهایی را در قم آفرید و غالب روحانیون حوزه را نسبت به روحانیون سیاسی بدبین كرد. جلساتی هم در پی این اقدام در منازل مراجع و علمایی همچون گلپایگانی، مرعشینجفی و اراكی برگزار شد.
در این ایام، موسویخوئینیها به عنوان هوادار اسلام انقلابی، با شور و حرارت جوانی به بیت مرحوم گلپایگانی رفت و در حضور این مرجع تقلید كه خود از مخالفان و معترضان بود، سخنرانی تندی را علیه آنان ایراد كرد.
آنچنان خوئینیها بر رفتار آیتالله گلپایگانی در سخنان 5دقیقهای خود خرده گرفت و او، طلبهها و خطبای مخالف انقلابیون را نكوهش كرد كه آیتالله حتی عصایش را به نشانه اعتراض تا نیمه بلند كرد تا شدت عصبانیت خود را نشان دهد. از آن پس بود كه حتی شهریه «سیدمحمد» از حوزه علمیه قطع شد و مورد قهر صاحبان حوزه قرار گرفت. این تنها اقدام انقلابی موسویخوئینیها در قم نبود، بلكه او به همراه همشهری خود –نصرتالله قزوینی- صندوق قرضالحسنهای با نام «تعاون اسلامی» برپا كرد تا به خانواده مبارزان انقلابی، در نبود بیت آیتالله خمینی به دلیل تبعید، یاری رساند.(2) پیوند او با سیاست آنچنان شدت و حدت داشت كه حتی همچون دیگر روحانیون هوادار امام خمینی نتوانست آبوهوای حوزه علمیه را تحمل كند و ترك قم كرد و در پی دعوت «امام جمارانی» به تهران رفت.
تهران «موسویخوئینیها» را پذیرفت و او در مسجدی در نیاوران با نام «جوزستان» دهه 30 زندگی خود را آغاز كرد و به تفسیر قرآن در شبهای ماه رمضان در این مسجد پرداخت. اما تفسیر او رنگ و بویی همچون دیگر روحانیون نداشت؛ رنگ و بویی كه توانسته بود جوانان پرشور انقلابی دهه 50 ایران را مدهوش خود كند. البته با تعطیلی حسینیه ارشاد و حبس طویلالمدت روحانی انقلابی مسجد هدایت- شیخ محمود طالقانی- جاذبه درسهای تفسیر موسویخوئینی تشدید شد و صدها نفر از جوانان در پای منبر او نشستند. اگرچه او فقط درباره روش تفسیرش میگوید: «تفسیر زندهای بود و كمتر به جنبه تاریخی میپرداخت... به خلاف بسیاری از مفسرین، قرآن را مجموعهای از آیات و یا مطالب پراكنده و بدون طرح مشخص نمیدانستم...»(3) اما تفاسیر او حاشیهساز شد و اتهاماتی مبنی بر التقاطی- ماركسیستی بودن نحوه تبیین آیات را به ارمغان آورد كه برخی این ادعاها را از زبان «محمدتقی مصباحیزدی و ابوالقاسم خزعلی» نقل كردهاند.
اما تنها حوزویان سنتی نبودند كه بر او خرده میگرفتند، بلكه روزی «محمدحسین بهشتی» از روحانیون ارشد هوادار امام نیز او را دعوت كرد و از او پرسید كه در تفاسیر خود چه میگویی كه اینقدر علیه آن سخن میگویند؟ بهشتی سعی كرد كه محترمانه از او بخواهد تا حاشیهساز انقلابیون روحانی نشود، اما خوئینیها با تاكید بر عدم لزوم تایید و رد مفسر قرآن از سوی روحانیون، غیرمستقیم پاسخ بهشتی را داد. البته مسجد جوزستان فقط كلاس درس تفسیر یا منبرهای خوئینیها نبود و به محفلی سیاسی مبدل شده بود و دانشجویان و انقلابیون از گروههای مختلف همچون حبیبالله پیمان، محمد ملكی، جواد روشنضمیر، ناصر خالقی، محسن میردامادی، عباس عبدی و دهها نفر دیگر كه آن روزها یكدیگر را نمیشناختند، حضور مییافتند و استاد تفسیر نیز با برخی از آن خلوت میكرد و لباس طلبگی از تن درمیآورد و به كوه میرفت.
از سوی دیگر در این مسجد، همچون حسینیه ارشاد برخی نمایشنامههای سیاسی- مذهبی همچون «ابوذر» هم به نمایش گذاشته شد. در اواسط دهه 50 ناگهان با بازداشت «موسویخوئینیها» توسط ساواك كلاسهای تفسیر او تعطیل شد و او به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین خلق و انتقال اسلحه به آنان و همچنین پخش اطلاعیههای آیتالله خمینی به 15 سال حبس محكوم شد كه البته ارتباط او با سازمان به سالهای پیش از تغییر ایدئولوژی بازمیگشت. اما در پی اعترافات یكی از افراد در آن ایام از نام او به عنوان یاریرسان به سازمان یاد شد.
موسویخوئینی اگرچه به 15 سال حبس محكوم شده بود، اما در پی سیاستهای وقت رژیم به نشانه ایجاد فضای باز، پس از 10 ماه آزاد شد و بار دیگر فعالیتهای خود را از سر گرفت. او به همراه برخی منبریها و روحانیون انقلابی تهران همچون بهشتی، مطهری، مفتح، موسویاردبیلی، عمید زنجانی، امامیكاشانی، ملكی، ناطقنوری، كروبی، اكرمی، موحدیكرمانی، معادیخواه، حسن روحانی، ایروانی، رسولیمحلاتی، مروارید و امام جمارانی كه در آن زمان هاشمیرفسنجانی در زندان بود و مهدویكنی در تبعید، «جامعه روحانیت مبارز» را برپا كرد.(4) همچنین به همراه آنان در پی وقایع و اتفاقات آن سالها درگذشت سیدمصطفی خمینی، قیام مردم قم و تبریز، بزرگداشت 15 خرداد و عدم برگزاری نیمهشعبان در سال 57 و... اطلاعیههایی را امضا و اعلام نظر میكرد كه پس از سفر آیتالله خمینی به فرانسه و دعوت فرزند آیتالله و رفیق قدیمیاش- سیداحمد خمینی- عازم پاریس شد.
موسویخوئینیها در پاریس به عنوان اصلیترین حلقه پیرامون آیتالله شناخته میشد و او به همراه حاجسید احمدآقا، محمدعلی صدوقی و گاهی اوقات سیدحسین خمینی- فرزند سیدمصطفی- در مشورت به امام نقش جدیتری را ایفا میكرد. به گونهای كه با توجه به مخالفت نزدیكان آیتالله با بازگشت ایشان پس از خروج شاه از ایران یعنی 26 دی 57، اما خوئینیها به عنوان تنها موافق این اقدام ظاهر میشود و میگوید: «به دلیل اینكه شاه از كشور خارج شده است و ارتش بدون سر است و احساس خلأ میكند، لذا ورود شما [امام] در این زمان، آن خلأ را برای ارتش پر میكند و جلوی استقامت آنان را خواهد گرفت.»
در همان روز پیشنهاد خوئینیها به امام منتقل شد و ایشان هم تصمیم روحانی 37 ساله را بر نظر سایرین ترجیح داد. همچنین در همان ایام تبعید رهبر انقلاب، موسویخوئینیها به همراه سیداحمد خمینی به ایتالیا رفت و برای اولین بار در برابر پرسش رسانههای اروپایی حاضر شد و انقلاب ایران را تحلیل و تفسیر كرد و حتی یك روزی هم به آلمان غربی سفر كرد. شدت نزدیكی خوئینیها به امام به حدی رسید كه در سفر بازگشت آیتالله به وطن، در كنار ایشان نشست و «امین» شد و اموال رهبر انقلاب را به امانت در نزد خود نگاه داشت تا اگر ایشان بازداشت شد، اسناد واموال در اختیار رژیم قرار نگیرد.
داستان زندگی سیاسی موسویخوئینیها با 13 آبان 58 گره خورد و او در پی مراجعه دانشجویان مرید امام تحت عنوان «دانشجویان پیرو خط امام» به او و تشكیل جلسهای در صداوسیما، قصد و نیت آنان را شنید و بلافاصله بر این نیت مهر تایید زد. جایگاه او در این حادثه به گونهای بود كه «مهدی بازرگان» رییس دولت موقت دربارهاش گفته بود: «یگانه شخصیت واسط و موثر و شاید وارد و محرك از روز اول آقای خوئینیها بود.»(5) خوئینیها به روشنی در 9 آبان 79 در گفتوگو با روزنامه «ابرار» این حادثه و مقدمات آن را بیان كرد: «در آن زمان، بنده به نمایندگی امام در صداوسیما بودم. سه نفر از برادران دانشجو، آقایان «میردامادی»، «بیطرف» و «اصغرزاده»، طبق قرار قبلی به محل كار بنده در جام جم آمدند. ابتدا پس از گفتوگوی كوتاهی از اوضاع جاری كشور و از عملكرد دولت موقت و بازتاب منفی آن در جامعه، خصوصا در میان نیروهای انقلابی، مبنی بر اینكه سمت و جهت دولت به سوی آمریكاست، برادران طرح خود را در میان گذاشتند و در بیان لزوم طرح، اضافه كردند كه طبق اطلاعات به دست آمده، یكی از عناصر مهم «سیا» [سازمان جاسوسی آمریكا] در پوشش یك دیپلمات آمریكایی وارد ایران شده و گویا به دنبال اهداف خاصی در مقابله با انقلاب وارد شد.»
او پس از طرح اشغال سفارت آمریكا از سوی چند جوان 20 ساله انقلابی، لبخند محبتآمیزی به آنان زد و با آغوش باز از رای آن جوانان كه در سالهای پیش از انقلاب چند باری به جلسه تفسیر او در مسجد جوزستان آمده بودند، استقبال كرد: «ابتدا نظر بنده را جویا شدند كه من هم موافق بودم و تایید كردم و سپس پرسیدند كه به نظر شما حضرت امام با چنین اقدامی موافق خواهند بود یا نه؟ بنده در ضمن تحلیل كوتاهی چنین نتیجه گرفتم كه ایشان قطعا موافق خواهند بود.» خوئینیها با وجود اینكه بر «موافقت امام» تاكید میكرد، اما از آنان خواست كه پیش از اشغال، نظرشان را با امام در میان نگذارند تا رهبر مجبور به اعلام موضع نشود و هزینه فعالیت دانشجویان پیرو او به دامان آیتالله نوشته نشود: «در اینجا از من خواستند كه بروم قم و طرح برادران را با حضرت امام در میان بگذارم و به اطلاع ایشان برسانم و نظر ایشان را بخواهم تا در صورتی كه موافق باشند، اقدام شود. بنده با طرح قضیه خدمت امام مخالفت كردم و دلایل خودم را برای این مخالفت توضیح دادم كه برادران نیز قانع شدند.»
آنچنان نظر خوئینیها از سوی دانشجویان خط امامی جلب شد كه آنان از دیدار با دیگر سیاستمدار آن دوره- ابوالحسن بنیصدر- منحرف شدند و تصمیم خود را اجرایی كردند. البته پس از قبول نظر خوئینیها، «قرار بر این شد كه پس از تصرف لانه بلافاصله به اطلاع ایشان برسانیم و چنانچه مخالفت كردند، سریعا محل را ترك كنیم و نیز ساعت شروع كار در همان جلسه مشخص شد و قرار بر این شد كه بنده [موسویخوئینیها] در ساعتی مقابل لانه حاضر شوم كه تا حدودی روشن شده باشد كار طبق برنامه پیش میرود كه همین كار هم انجام شد. البته به دلیل ترافیك آن روز در مسیر دانشگاه تا لانه، مقداری دیرتر به در لانه رسیدم.»
اینگونه بود كه سفارت قدرتمندترین كشور دنیا در ابتدای شكلگیری نظامی نوپا، توسط چند دانشجوی 20 ساله با حمایت و رهبری یك روحانی 38 ساله در تهران اشغال شد و حالا همگی آنان به یاد رهبر انقلاب افتادند تا نظر او را جویا شوند: «پس از ورود به داخل لانه جاسوسی و آشنایی مختصری از محیط و جریان پیشرفت كار، با دفتر حضرت امام در قم تماس گرفتم و پس از توضیح مختصر اصل طرح و مراحل انجام شده برای حاجاحمد آقا، از ایشان خواستم به اطلاع حضرت امام برسانند و به ایشان از قول من عرض كنند كه نسبت به برادران و خواهرانی كه دست به این كار زدهاند، مطمئن باشند كه نیروهای مسلمان، تابع رهبری و مقلد حضرت امام هستند ولكن اگر نسبت به اصل كار، نظر مخالفی دارند، ما منتظر جواب هستیم.»
با انتقال پیام «سیدمحمد» توسط «سیداحمد» رفیق قدیمیاش به «رهبر انقلاب» حال تمام حواس دانشجویان به پاسخ رهبر بود: «پس از چند دقیقه حاج احمدآقا از قم تلفنی اطلاع دادند كه حضرت امام فرمودند؛ خوب جایی را گرفتهاید، محكم نگه دارید.» اینگونه شد كه بار دیگر نظر موسویخوئینیها در حادثهای بزرگ از سوی رهبر انقلاب مورد تایید قرار گرفت و او پیروز میدان شد. از آن پس دیگر موسویخوئینیها فقط به عنوان یك روحانی با سمتی حكومتی شناخته نمیشد، بلكه جایگاهی بس فراتر از یك سیاستمدار یافت و در میان چند حكومت گردان جمهوری اسلامی قرار گرفت. او كه نماینده امام خمینی و عضو شورای سرپرستی صداوسیما بود، بار دیگر در آستانه انتخابات ریاست جمهوری دوره اول به نمایندگی دیگر رهبر انقلاب برگزیده شد: «نماینده تامالاختیار امام در تعیین و تایید صلاحیت كاندیداهای نخستین دوره انتخابات ریاستجمهوری». این حكم از سوی امام در اول دی 58 صادر شد،(6) حدود 45 روز پس از اشغال سفارت، گویی فعالیتها و منش و روش او آنچنان در دل رهبر انقلاب جا باز كرده بود كه ایشان این تصمیم را گرفت.
پس از اعلام این حكم، او از میان 106 كاندیدا فقط 8 نفر را واجد صلاحیت دانست و در 21 دی 58 پیش از خطبههای نماز جمعه تهران ثبتنام بیش از صد كاندیدا را «توطئه» دانست و اینگونه از وظیفه خود با نمازگزاران سخن گفت: «برای تعیین افرادی از میان نامزدها، وزارت كشور اسامی 106 نفر را به حضور امام تسلیم داشت. امام براساس مسائلی این امر را به عهده ملت واگذار فرمودند كه خود ملت افراد با صلاحیت را انتخاب كنند و من به عنوان نماینده امام در نظارت بر تحقیقات انتخاب شدم... تشخیص واجد صلاحیت بودن [كاندیداها] امر بسیار خطیر و مهمی است كه این به عهده خود ملت ایران است، كاری كه من خواهم كرد و حذف افراد صددرصد فاقد صلاحیت است.»(7)
او همچنین در انتخابات دوره اول مجلس از حوزه تهران در همان سال كاندیدا شد و به مجلس راه یافت و در جایگاه هیاترئیسه قرار گرفت؛ در كنارش هاشمیرفسنجانی رئیس و كمی آنطرفتر «محمد یزدی» نایبرئیس دوم. موسویخوئینی در مجلس در كنار حزبیها- حزب جمهوری اسلامی- مدافع آرمانهای متفاوت با دولت موقت و طرفداران بنیصدر بود. اگرچه او از حضور در حزب جمهوری استنكاف كرده بود و علت آن را مواضع امام میدانست، اما در كنار آیتالله سیدعلی خامنهای، عضو ارشد حزب جمهوری به مخالفت با «ابوالحسن بنیصدر» پرداخت. او در ایام اولیه مجلس اول نیز در مقام عضو هیاترئیسه در مصاحبهای مطبوعاتی از «اسناد سفارت آمریكا» در مورد آیتالله شریعتمداری سخن گفت و بر آتش اعتراضات علیه او افزود؛ چرا كه پیش از این نیز دانشجویان همراه او در اشغال سفارت با انتشار آن اسناد، ادعا كردند كه آیتالله شریعتمداری با «سیا» مرتبط است و اسناد آن عبارت هستند از: «درخواست دریافت اطلاعات از آمریكا، پرداخت پول از سوی ساواك به ایشان، گله شریعتمداری به جاسوسان آمریكا از حضور بازرگان در دولت، تقاضای آقای شریعتمداری برای دریافت اطلاعات از آمریكا، راههای پیشنهادی سیا در مورد كمك مالی به آقای شریعتمداری، بررسی كانال مخفی جاسوسی با آقای شریعتمداری، معرفی پسر شریعتمداری به عنوان رابط و دیدار حسن شریعتمداری با گلگروف، جاسوس برجسته سیا».
پس از انتشار این اسناد، خوئینیها هم به رسانهها گفت: «ایشان [آیتالله شریعتمداری] 30 سال پیش در زمانی كه در تبریز بود، یك روز وقتی محمدرضای خائن به تهران آمد، علمای بزرگ تبریز مرحوم شهیدی، آیتالله خسروشاهی و آیتالله دوزدوزانی، هیچكدام را درباریان نمیتوانستند، حاضر كنند كه با شاه ملاقات كنند، این آقا آن وقت یك روحانی تبریز بود، میآید در مدرسه طالبیه یك طلبه خودفروختهای را هم وادار میكند كه از دری كه شاه میخواهد وارد شود، آیه نور را شروع میكند. این آقا [آیتالله شریعتمداری] استقبال گرمی از آن ملعون [محمدرضا پهلوی] میكند و صورت كثیف و جانی و مزدور [او] را میبوسد و در بغل میگیرد...»(8) موسویخوئینیها برای اولین بار در كسوت «امیرالحاج» و نماینده امام به عربستان عازم شد.
در چند ساله ابتدایی انقلاب این نقش برعهده شورا بود، اما این بار امام خمینی، موسویخوئینیها را در سال 61 مامور كرد تا از عهده این نقش برآید و برای اولین بار تظاهراتی در عربستان توسط او برپا شد تا «شیطان بزرگ» این بار مورد رجم قرار گیرد؛ چرا كه امام و به تبع او موسویخوئینیها معتقد بود كه مراسم حج بدون «برائت از مشركین» اسلامی آمریكایی است. موسویخوئینیها میگوید: «حج اگر روح عبودیت حق در آن نباشد و عبادت طاغوت باشد، حج آمریكایی است... اگر در حج حقیقتا رمی شیطان كرد، حج ابراهیمی وگرنه حج آمریكایی است.»(9) این مواضع باعث شد تا پس از راهپیمایی ایرانیها او به همراه چند نفر دیگر همچون «عباس واعظطبسی» از عربستان اخراج و به ایران بازگردند.
البته موسوی سالهای بعد یعنی 62 و 63 نیز در این مقام قرار داشت كه در آستانه مراسم حج سال 64 بنا بر حكم امام، بر جایگاه دادستانی به جای آیتالله یوسف صانعی نشست. امام در آن ایام در اجتهاد او شك داشت كه با مشورت استاد او یعنی آیتالله منتظری و تایید مجتهد بودن موسوی، این تصمیم را با قاطعیت گرفت و او را در مراسمی دو روز پیش از اعلام حكم، بزرگ داشت و ستود: «جناب آقای موسویخوئینیها... از جهت علمی كه مورد تایید بعضی از رجال و علمای علم هستند و از نظر تعهد هم كه من خود، ایشان را خوب میشناسم. ایشان كارهای مهم را خوب انجام میدهند و مرد فعالی است.»(10)
موسویخوئینی آنچنان در نزد رهبر انقلاب، محبوب بود كه با آغاز با كار مجمعی برای حاكم شدن مصلحت در كنار فقاهت با عنوان «مجمع تشخیص مصلحت نظام» نام او به همراه آیتالله سیدعلی خامنهای، اكبر هاشمیرفسنجانی، موسویاردبیلی، محمدرضا توسلی و میرحسین موسوی در جایگاه اعضای حقیقی، نه حقوقی قرار گرفت و بنیانگذار نظام را در راه تثبیت حكومت اسلامی یاری رساند. اما موسوی شاید تنها اوامر رهبری نظام را نافذ میدانست كه به دیگر نظرات روی خوشی نشان نمیداد. او كه در سالهای ابتدایی شكلگیری جامعه روحانیت مبارز همراه سایر روحانیون انقلابی بود، اندكاندك همگام با روحانیونی همچون كروبی و امام جمارانی این تشكل را هماهنگ با سیاستها و اصول مدنظر خود و دوستانش نیافت و بر طبل جدایی و انشعاب كوبید.
او در كشمكش «اسلام آمریكایی و اسلام نابمحمدی» مورد نظر رهبر نظام، تفكر برخی دیگر از اعضای جامعه روحانیت را با اسلام نابمحمدی در تضاد دانست و برای جدایی، راهی جماران شد و تاییدیهای از امام برای انشعاب گرفت و مجمع روحانیون مبارز را بنا نهاد. او حتی چند سال بعد اگرچه دعوت آیتالله خامنهای، رییسجمهور وقت را پذیرفت، تا «روحانیونیها» و «روحانیتیها» گرد هم آیند و بر وحدت پای فشرند، اما در پایان جلسه موسوی وحدت را رویایی بیش ندانست و بر «اختلافات مبنایی» پای فشرد.
این روایت را محمدرضا مهدویكنی نقل كرده است(11) و علیاكبر ناطقنوری نیز مبسوطتر این ساز جدایی موسویخوئینیها را نقل میكند: «[در آن جلسه] آقای هاشمی صحبت كردند و گفتند اصلا جدا شدن آقایان كار عاقلانهای نبود و باید با یك برنامه قضیه حل شود.» در اینجا آقای موسویخوئینیها بحثی كرد كه اصلا بساط جلسه را به هم ریخت؛ تا آنجا كه به یاد میآورم، ایشان گفتند: «آقایان میگویند ما اختلاف مبنایی و ریشهای نداریم، اینها حرفهای بیخودی است؛ اصلا اختلافمان با آقایان مبنایی است.» این صحبتها همه را كسل كرد. البته مقداری هم آقای خاتمی صحبت كردند، اما صحبتهای آقای خوئینیها افراد را خیلی متاثر كرد.»(12) بدینسان بود كه موسویخوئینیها در دوره حیات امام خمینی فعالیت سیاسی خود را به نمایش گذاشت و هماهنگ با سایر چپگرایان مذهبی عرضاندام كرد.
با رحلت امام خمینی و آغاز رهبری آیتالله خامنهای، موسوی خوئینیها همچنان از چهرههای موثر و متنفذ حكومت جمهوری اسلامی در نظر گرفته شده بود و او هم در مجلس خبرگان رهبری در جریان انتخاب رهبر جدید حضور داشت. با رهبری آیتالله خامنهای، او به همراه «میرحسین موسوی، محمد خاتمی، اكبر هاشمیرفسنجانی، علیاكبر ناطقنوری و محمدرضا باهنر»(13) حلقه مشاوران مقام رهبری را تشكیل دادند. از سوی دیگر نیز هاشمیرفسنجانی از او خواست تا ریاست مركز استراتژیك را برعهده گیرد. او پذیرفت و یاران قدیمی و دانشجویان پیرو خط امام بر گرد او جمع شدند تا در این مركز نیز همچون در حادثه اشغال سفارت و دادستانی و سالها بعد در روزنامه «سلام» او را یاری رسانند. اما هنوز اندكی از یكسالگی ریاست او نگذشته بود كه نتوانست با سیاستهای هاشمیرفسنجانی و نظراتش درباره حضور برخی افراد در این مركز همراه شود.
لذا بر استعفایش پای فشرد و پیگیر تاسیس روزنامهای با عنوان «سلام» شد؛ عنوانی كه از سوی حاجاحمدآقا- فرزند و رهبر فقید انقلاب- به یادگار مانده بود.(14) روزنامه سلام و پس از آن شكست همفكران موسویخوئینیها در مجلس چهارم فصل جدیدی از فعالیتهای سیاسی او را بازگشود؛ فصلی كه موسویخوئینیها در جایگاه اپوزیسیون دولت هاشمی قرار گرفته بود و سیاستهای دولتی او را به چالش میكشید و مریدان دانشجوی قدیمی نیز او را همراهی میكردند. بدینسان همین روزنامه «سلام» بود كه در آستانه انتخابات ریاستجمهوری دوره هفتم نردبانی برای پیروزی «سیدمحمد خاتمی» همفكر و همراه همیشگی خوئینیها شد. موسویخوئینیها نیز اگرچه از گفتوگو و سخنرانی سالها فاصله گرفته بود، اما رفاقت اقتضا میكرد تا لااقل در چند شهر همچون «قم» حضور یابد و رفیق قدیمی خود را همراهی كند. این بار پیروزی در انتخابات بود كه موسویخوئینیها را در عرصه سیاست به حاشیه برد.
اگرچه در ابتدای پیروزی موسویخوئینیها به همراه «میرحسین موسوی، عبدالله نوری، مهدی كروبی، غلامحسین كرباسچی، بهزاد نبوی، مصطفی معین، محمدعلی نجفی و محسن نوربخش» تیم خاتمی را در كابینه میچیدند، اما در نهایت آن تیم نبود كه سكان دولت را برعهده گرفت و بازی به گونهای دیگر تغییر كرد. البته اوج آغاز فصل جدید بعدی موسویخوئینیها از قدرت «توقیف روزنامه سلام» بود كه به دلیل انتشار مطلبی از «سعید امامی» - متهم قتلهای زنجیرهای- اتفاق افتاد. البته موسوی هیچگاه «محرمانه» بودن این نامه را نپذیرفت، اما در دادگاه روزنامه سلام نیز مهر سكوت بر لب زد و آنچنان با آب و تاب به دفاع از خود نپرداخت، دادگاه نیز حكم حبس سهساله او را به «5 سال توقیف سلام» تبدیل كرد. با تعطیلی روزنامه موسویخوئینیها، تحلیل او از شرایط تغییر كرد و هیچگاه همچون گذشته در عرصههای سیاست حضوری جدی و پررنگ نیافت و دیگر خوئینیها نقشاش در میدان سیاسی بازیگر نبود و به حاشیه فعالیت نقل مكان كرد.
خوئینیها حتی در دو سال پایانی دوره گذشته مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز حضور نیافت و این بار نغمه ساز جدایی را نه از گروهی سیاسی بلكه از نهادهای حكومتسازكرد.
سیدمحمد موسویخوئینیها در آغاز شكلگیری جمهوری اسلامی و دهه 60 سكانداری بر فراز حكومت بود، در دهه 70 منتقدی حامی آرمانهای نظام در رسانهای مؤثر به نام «روزنامه سلام» و در دهه 80 منتقدی دور از قدرت اما ساكت و كمجنبوجوش؛ چرا كه خوئینیها اینگونه به حوادث مینگریست و مصلحت آرمانهای اولیه جمهوری اسلامی را در این نقشها متصور میشد، البته همچنان نقش او در پایان دهه 80 و آغاز دهه 90 در هالهای از ابهام به سر میبرد و هنوز افرادی هستند كه چشم به راه حضور دوباره اویند تا شاید آنان را در نظام سیاسی ایران سهیم كند.
ارجاعات:
بخشی از اطلاعات گزارش در گفتوگوی نگارنده با برخی منابع موثق تهیه شده است كه حاضر به انتشار نام خود نبودند و مابقی اطلاعات عبارتند از: 1- نشریه حوزه (وابسته به دفتر تبلیغات اسلامی)، شماره 38-37 2- دوانی، علی، نهضت روحانیون ایران، مركز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، چاپ دوم، سال 1377، ص 478 3- منبع شماره یك 4- كردی، علی، جامعه روحانیت مبارز تهران از شكلگیری تا انشعاب، مركز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، چاپ اول، تابستان 1386، ص77 5- «سلام!آقای خوئینیها»، همشهری ماه، شماره 9، آذر 1380، ص13 6- صالح، سیدمحسن، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم از آغاز تا كنون، مركز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، چاپ اول، زمستان 85، جلد دوم، ص624 7- منبع شماره 6، صص13-12 8- منبع شماره 7، صص 23 و 224 9- منبع شماره یك 10- صحیفه امام، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ دوم، زمستان 79، جلد 19، ص311 11- خواجهسروی، غلامرضا، خاطرات آیتالله مهدویكنی، مركز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، سال 1385، ص339 12- میردار، مرتضی، خاطرات حجهالاسلام والمسلمین ناطقنوری، مركز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ دوم، تابستان 85، ص109 13- همان، ص127 14- منبع شماره 6، ص14
اولین گفتگوی مبسوط با آیت الله موسوی خوئینی ها درباره تاریخچه زندگی اش
روایت سكوت
سیدمحمد موسویخوئینیها سالها بود كه از برابر پرسش خبرنگاران به نرمی میگذشت و از گفتوگو خودداری و سوالها را بیپاسخ رها میكرد. اما این بار موسویخوئینیها همچون گذشته با ما روبرو نشد و بدون هیچ آشنایی یا واسطهای از همفكران سیاسیاش، تقاضای ما را پذیرفت تا تاریخچه زندگی و خاطرات سیاسی پیش و پس از انقلاب خود را با او مرور كنیم؛ از آغاز تحصیل علوم حوزوی در قزوین تا سكوت مشهور او در دوران حاضر. اگرچه پیش از گفتوگو همچون دیگران از او چهرهای پررمز و راز و پیچیده ساخته بودیم، اما پس از دو ساعت گفتوگو، دیگر او را اینگونه نیافتیم و با چهرهای جدید از «روحانی پیچیده» آشنا شدیم. از آیتالله به دلیل مهیا كردن این فرصت مغتنم سپاسگزاری میكنیم.
فرید مدرسی :آقای موسوی، اولین ارتباط صمیمانه شما با اساتیدتان در حوزه علمیه قزوین با آقای الهیان بود، چگونه شد كه شما به ایشان بسیار نزدیك شدید؟ و حتی در مقطعی با ایشان در یك منزل زندگی كردید؟
مرحوم الهیان شخصیت متفاوتی از سایر علمای دیگر داشت و اندكاندك با آشنایی بیشتر با ایشان، مجذوب زهد و تقوای ایشان شدم. ایشان در آن زمان بیش از 60 سال داشتند و بنده حدود 14 سالم بود. با توجه به مجرد بودن و حضور در مدرسه، همكلام شدن با ایشان مشكل نبود. ایشان نیز پس از آشنا شدن با بنده و خانوادهام علاقهمند شد تا با من مانوس شود. از اینرو آرامآرام ساعات بیشتری در خدمت ایشان بودم. البته نه تنها طلاب، بلكه علمای شهر قزوین هم جهت كسب فیض خدمت ایشان میرسیدند و ایشان را به عنوان یك عالم وارسته زاهد و اهل معنا قبول داشتند. منتها نشست و برخاست بنده با ایشان یك جاذبه دوطرفهای ایجاد كرد. در این مدت بحثی از مطول را نزد ایشان خواندم.
گویا مدتی شما با ایشان هم حجره بودید؟
هم حجرگی تعبیر درستی نیست. یك زمانی درسی را نزد ایشان در منزلی كه در بیرون مدرسه گرفته بودند، شروع كردم. بعدها نیز یك تابستان به همراه ایشان دو، سه ماه به طالقان رفتم و در این مدت با یكدیگر زندگی كردیم.
چگونه شد كه شما در سفر به قم به نهضت امام خمینی علاقهمند شدید و به فعالیت سیاسی پرداختید؟
خانواده بنده اولین تاثیر را در دغدغههای سیاسیام داشتند. سنین كودكی بنده در مقطع ابتدایی مصادف بود با ملی شدن صنعت نفت و نخستوزیری دكتر مصدق. در آن ایام پدر و برادرانم به دلیل مذهبی بودن و طرفداری از دكتر مصدق از دو روحانی هوادار نهضت ملی شدن صنعت نفت حمایت میكردند. پدرم هم در میان روستاییان و مردم قزوین ارج و قربی داشت. لذا در آن ایام بنده مسوول نوشتن برگه رایهایی كه آن دوره روی كاغذ معمولی اسامی كاندیداها را مینوشتند كه اكثر مردم بیسواد بودند، شدم تا برای مردمی كه به پدرم مراجعه میكردند، بنویسم. لذا آشنایی بنده با مسائل سیاسی از قبل از رفتن به قم بود.
پس چگونه شد كه با امام خمینی آشنا شدید؟
پس از لوایح ایالتی و ولایتی، مترصد بودم كه ببینم از سوی علما و مراجع چه واكنشی شكل میگیرد كه اولین موضعگیری از سوی امام كه در آن مقطع به «حاج آقا روحالله» معروف بودند، صورت گرفت. برای بنده بسیار اعلامیه امام جالب بود. اندكاندك با نام ایشان آشنا شدم و برای اولین بار همراه آقای محمدی تاكندی كه شاگرد امام بود، در درس ایشان حضور یافتم، البته نه به عنوان شاگرد، چون كه بنده در آن مقطع دوره سطح را میگذراندم و امام درس خارج اصول میدادند. در آن جلسه وقتی شخصیت، رفتار و نحوه برخورد ایشان با شاگردان را دیدم، برایم بسیار جاذبه داشت و باعث شد به ایشان بسیار علاقهمند شوم. از دیگر سو شدت گرفتن مسائل سیاسی در حوزه علمیه قم كه از نظر بنده برای اولین بار بود، نیز جاذبهای در بنده به وجود آورد.
برخی دلیل آشنایی شما با امام را نزدیكی شما به آیتالله منتظری و حاج احمدآقا میدانند.
اینگونه نبود. در آن مقطع اولیه هنوز بنده درس مكاسب را نزد آقای منتظری نمیخواندم و خدمت ایشان نرسیده بودم و با احمدآقا نیز هیچ آشنایی نداشتم.
پس چه زمانی در مسائل سیاسی با آقای منتظری مانوس شدید؟
پس از بازداشت و حصر و سال بعد تبعید امام، اندكاندك من درس آقای منتظری میرفتم و ایشان هم در مسائل سیاسی پس از امام، در غیاب ایشان بیش از سایر علمای قم دخالت میكردند و در سر درس سخنرانی میكردند و اعلامیه سیاسی میدادند. بنده نیز در درس آقای منتظری مجذوب شخصیت علمی و سیاسی او شدم و همچنین رفتار و منش ایشان جاذبه داشت؛ چرا كه ایشان در پوشش و وضعیت منزلشان بسیار ساده بودند.
با احمدآقا چطور؟
اولین برخورد و آشنایی بنده با ایشان، در زمان رحلت آیتالله حكیم بود و بنده در منزل حضرت امام با احمدآقا آشنا شدم. لذا در ورود من به مسائل سیاسی قبل از هر كسی پدرم و خانوادهام نقش داشتند.
در مساله شهید جاوید و دودستگی در حوزه بر سر تقریظنویسی آقایان منتظری و مشكینی بر این كتاب، شما چه نقشی را ایفا كردید؟
در آن زمان با شكلگیری برخی اعتراضات و مخالفتها كه در میان آنان مراجع، وعاظ و برخی روحانیون بودند كه از نظر اعتقادی این كتاب را با اعتقادات شیعه در تضاد میدیدند كه ساواك نیز از این قضیه سوءاستفاده خود را كرد. ما به لحاظ علاقهمندی به آقای منتظری به حوادث شهید جاوید كشیده شدیم. در ابتدا بر این باور بودیم كه باید در برابر حملات و مخالفتها مقاومت كنیم، چون درك سیاسیمان بر این بود كه این حملات متناسب با مطالب كتاب شهید جاوید نیست و از بیرون حوزه،ساواك آتشبیار معركه است كه پس از انقلاب نیز اسناد ساواك این تحلیل را تایید كرد.
البته به این مساله هم اشراف داشتیم كه ساواك فقط هدفش آقای منتظری نیست، بلكه به این دلیل كه در غیاب امام، آقای منتظری محور طرفداران نهضت و امام خمینی بودند، هدف برخورد با این نهضت و امام بود. خواه ناخواه در این بحث و دفاع از آقای منتظری روبهرو شدیم با كسانی كه علیه شهید جاوید منبر میرفتند و سخن میگفتند. بنده به دلیل ارتباط با آقای منتظری و علاقهمندی به امام و نهضت ایشان در آن جریان طلاب را به منزل مراجع میبردم. یك شب در منزل آقای گلپایگانی رفتیم، صحبت كردم و بیشتر از سایرین با حملات روبهرو شدم. ایشان نیز برخورد تندی با بنده كرد و پس از آن شهریه مرا قطع كرد.
به این دلیل بود كه قم را ترك كردید و به تهران رفتید؟
خیر، این قطع شهریه ربطی به اقامت بنده در تهران نداشت، فقط زمان آن با این برخورد نزدیك بود.
آقای موسوی شما در تهران در مسجد جوزستان كلاسهای تفسیری داشتید كه میگویند برخی همچون آقایان مصباحیزدی و خزعلی در آن دوره آن را انحرافی و ماركسیستی میدانستند و آقایان مطهری (نقل شده از سوی علی مطهری) و بهشتی نیز به شما خرده گرفتند تا چه حدی این مطلب درست است؟
من هم در این سالها اینها را شنیدهام، اما باید گفت كه این تعابیر و مطالبی كه الان در نشریات مطرح میشود، در آن سالها مطرح نمیشد. به طوری كه بنده در آن سالها كه به تهران آمده بودم، با آقایان مطهری و بهشتی ارتباط بسیار صمیمانهای داشتیم و جلسات پیوسته هفتگی و یا دوهفتگی میان ما برگزار میشد. اصلا در آن زمان نه آقای مطهری و نه آقای بهشتی به بنده نگفتند كه مباحث تفسیریام اشكال و انحراف دارد. فقط آقای بهشتی یكبار با بنده صحبت كردند كه بعضیها آمدهاند پیش بنده و گفتهاند كه تفاسیر شما اشكال دارد و مفاهیم متعالی و معنوی خیلی دنیایی و مادی شده است.
بنده هم در پاسخ به ایشان گفتم كه حفظی كه نمیشود سخن گفت. یا آن افراد بیایند مفاد این ادعا را بگویند یا حضرتعالی خودتان اگر علاقهمندید نوارهایش را گوش كنید. سپس با یكدیگر صحبت میكنیم. ایشان گفتند نخیر، بنده ذهنیتی نسبت به شما ندارم، فقط میخواستم مطالب نقل شده را به شما منتقل كنم. در ادامه بنده گفتم مطالب تفسیر بنده با مطالعه سایر تفاسیر است كه برداشتهای خودم را نیز مطرح میكنم. همین مقدار بین بنده و آقای بهشتی گفتوگو شد كه حتی همین مقدار نیز میان بنده و آقای مطهری مطرح نشد. مساله عجیبی كه پسر آقای مطهری نقل میكند، - فكر میكنم سنش هم در آن زمان تا حدی نبوده است كه به یاد داشته باشد- این است كه ما خدمت آقای خامنهای رسیدیم، ایشان به ما فرمود كه آقای مطهری به بنده گفت شما آقای موسوی خوئینیها را میبینید، به او بگویید بیاید پیش بنده تا بر روی مطالب بیان شده در تفسیرش صحبت كنیم تا حل شود.
بعد از مدتی آقای مطهری از من پرسیدند كه شما به آقای موسوی نگفتید. ایشان هم جواب میدهند، مگر نیامد؟! این مساله از اساس بیپایه است و دلیلش هم این است كه در آن زمان آقای خامنهای در مشهد بودند و از طرفی دیگر بنده در تهران هر هفته یا دو هفته یكبار با آقای مطهری جلسه داشتیم. پس چگونه ایشان با وجود این ارتباط همیشگی واسطه برای نقل مطلبش میفرستد؟! البته طبیعی است كه هر كس در این مباحث تفسیری و امثالها وارد میشود، نه میتوان كاملا آن را صحیح دانست و نه نادرست. در روزگاری كه امثال علامه طباطبایی تفسیر میگوید و كتابی بر رد آن مینویسند و تفسیر ایشان را انحرافی میدانند. اختلاف در تفسیر، در فقه، اصول و فلسفه هست و طبیعی است.
مطمئنا در تفسیر شما نكاتی نهفته بود كه اینگونه بازتاب یافته است.
در این تفسیر بیش از اینكه به مسائل معنوی و عرفانی پرداخته شود، به مسائل سیاسی و اجتماعی توجه میشد. به طوری كه مخاطب كاملا احساس میكرد كه گوینده تفسیر نگاهش در بیان آن به مسائل زمانه است؛ یعنی اگر در تفسیر مبارزه میان جبهه حق و باطل مطرح میشود، با بیانی نقل میشد كه مخاطب بدون ابهام و صریحا احساس میكرد كه مراد از جبهه باطل نظام سلطنتی شاه است و نظام حق هم امام خمینی و هواداران نهضت. لذا مخاطبان تفسیر اغلب حدود 80-70 درصد نسل جوان و همه هواداران مبارزه با شاه بودند. خواه ناخواه رژیم وقت سعی میكرد تا چنین محفل پرجاذبهای را خراب كند كه اولین قدم آنان یافتن علما و روحانیونی بود كه علیه این محافل سخن گویند و از ماركسیستی بودن تفسیر یاد كنند البته این اسلام ماركسیستی یكی از برچسبهایی بود كه رژیم شاه علیه روحانیون هوادار امام نقل میكرد تا در میان مذهبیها آنان را تخریب كند.
طبعا ماجرای تفسیر بنده مشمول همین داستان بوده است. والا در این تفسیر سعی میشد كه برای نهضت امام خمینی پایههای ایدئولوژیك ایجاد شود و از جنبههای احساسی و تلقینی مبارزات كاسته شود. بنابراین، این حملات بیش از اینكه نگاهش بر اشكالات فنی تفسیر باشد، به دلیل جمع شدن مبارزین بود. البته بنده معتقد نیستم كه تمام آن افراد طرفداران امام خمینی بودند، اما در آن زمان تفاوت چشمگیری میان طرفداران امام و مجاهدین خلق وجود نداشت، بلكه خیلی از علما به مجاهدین خلق كمك مالی میكردند و آنها را پناه میدادند.
چه كسانی را در پای كلاس تفسیر به یاد دارید كه حضور مییافتند؟
جمعیت حاضر در تفاسیر گاهی حدود دو، سه هزار نفر بود و از سوی دیگر به دلیل شرایط زمان تعهد داشتم تا نام افراد را ندانم. چرا كه اگر روزی ما بازداشت شدیم، در بازجوییها تحت فشار نامی را اعتراف نكنیم. بیشتر فقط جمارانیها را میشناختم. البته تعدادی همچون دكتر نمازی، دكتر طائب، دكتر پیمان و دكتر ملكی را به یاد دارم. حتی در خارج جلسه تفسیر با این آقایان هم جلساتی در منازل افراد تفسیر سوره حمد را دنبال كردیم.
گویی شما در آن ایام با برخی از افراد كوه هم میرفتید.
فقط با یكی، دو نفر از بچههای مجاهدین خلق كه در منزل ما مخفی بودند، كوه میرفتم و گاهی نیز با مرحوم شهید شاهآبادی. البته ارتباط با مجاهدین پس از تغییر ایدئولوژی كاملا قطع شد.
آن چند نفر از مجاهدین خلق چه كسانی بودند؟
برادران جباری بودند كه كشته شدند و هاشمیان كه پس از انقلاب زندان رفت و الان آزاد است.
به نظر میرسد، رابطه شما با مجاهدین خلق زیاد بود كه حتی مرحوم دوانی در كتاب نهضت روحانیون معتقد است كه شما قرضالحسنه تعاون اسلامی را در قم برای كمك به مجاهدین خلق تاسیس كردید.
نخیر، كاملا اشتباه است. صندوق تعاون اسلامی را بنده به همراه برخی از دوستان همچون آقای احسانی، آقای نصرتالله انصاری و آقای آلاسحاق راهاندازی كردیم. در آن زمان هر طلبه به بیتی از علما و مراجع متصل بود و در تبلیغ هم از نام آن مرجع یاد میكردند. لذا در آن زمان به دلیل اینكه امام تشریف نداشتند و آقای منتظری هم در تبعید یا حبس بود، طلبههای طرفدار امام دچار مشكل بودند و بیت رسمی برای مراجعه طلاب وجود نداشت. احساس كردیم باید به طلاب طرفدار امام كمك شود، چه در تبلیغ و چه در زمان دستگیری. از سوی دیگر صندوق قرضالحسنه هم به دلیل عدم مخالفت رژیم به راحتی میتوانست به این امر بپردازد.
پس ادعای مرحوم دوانی را رد میكنید؟
خدا رحمت كند مرحوم دوانی را. چون كه ایشان خیلی از نزدیك با مسائل نهضت آشنایی نداشت، اطلاعات ایشان، اطلاعات دقیقی نبود.
پس دلیل بازداشت شما در سال 55 ارتباطی با كمك تعاون اسلامی به مجاهدین خلق نداشت؟
بله، بازداشت بنده هیچ ارتباطی با تعاون اسلامی نداشت.
پس به چه دلیلی حكم سنگین 15 سال زندان توسط دادگاه رژیم پهلوی برای شما صادر شد؟
دلایل بازداشت بنده، دلایل روی هم انباشته شدهای بود. البته پیش از این نیز بنده یكبار به مدت كوتاهی در قزوین بازداشت شدم و در زمان اقامه نماز در مسجد جوزستان نیز گاهی به ساواك احضار میشدم و اخطارهایی میدادند، اما منجر به بازداشت نشده بود. آن امری كه باعث دستگیری بنده شد و ساواك تصمیم به بازداشت من گرفت، اعترافات برخی افراد بود. آنان گفته بودند كه بنده با مجاهدین ارتباط دارم. پس از بازداشت سایر اتهاماتی همچون ارتباط با حاج احمدآقا، پخش اعلامیههای امام و مخالفت با سلطنت مشروطه هم مطرح شد.
پس از انقلاب، نقطه اوج حضور سیاسی شما در 13 آبان 58 و اشغال سفارت آمریكا بود. به چه دلیلی دانشجویان پیرو خط امام فقط از شما كسب تكلیف كردند؟
آشنایی آنان با بنده، بیش از آشنایی من با آنان بود. آنان در جلسه تفسیر مسجد جوزستان حضور مییافتند و مرا از آنجا میشناختند.
مثلا آقای میردامادی بعدها نقل كرده بود كه همراه با پسر آقای منتظری – احمدآقا- در آن جلسهها حضور مییافته است. اما آشنایی بنده؛ یك زمانی دانشجویان انجمنهای اسلامی جلساتی داشتند با حضور بنده، آقایان خامنهای، لاهوتی، محمد شبستری، بنیصدر، حبیبی و شاید افراد دیگری هم بودند كه قصد آنان این بود تا با این جلسات از نظر امام آگاه شوند و همواره در خط ایشان قرار بگیرند، چون كه جلسه با امام به طور مرتب امكانپذیر نبود. بنابراین بر مبنای همین آشنایی آنان برای طرح اشغال سفارت آمریكا آمدند و با بنده مشورت كردند. حال بنده نمیدانم دلیل آنان برای اینكه فقط به بنده مراجعه كردند، چه بوده است.
آقای موسوی، شما از افرادی بودید كه حاضر به عضویت در حزب جمهوری اسلامی نشدید،دلیل مخالفت شما، آیا نظر امام علیه حزب بود؟
بنده به طور اخص با حزب جمهوری مخالف نبودم. در زمان حضور حضرت امام در پاریس، اختلافهایی بود میان جبهه ملی و نهضت آزادی شاخه اروپا كه از دو طیف بودند. در یك طرف بنیصدر و طرفدارانش و در طرف دیگر صادق طباطبایی، صادق قطبزاده و دكتر حبیبی در پاریس. اختلافات به گونهای بود كه امام از این اختلافات آن هم در اوج مبارزات، بسیار ناراحت شدند. امام در پاریس در آن زمان سخنرانی كردند و از ابتدا تا انتها تحلیلی مبنی بر این بود كه در دنیا احزاب برای اتحاد میان مردم تاسیس میشود، اما در ایران از ابتدا حزب برای ایجاد اختلاف برپا شده است. با این پیشینه ذهنی از نظر امام درباره تحزب، وقتی به ایران آمدیم، مرحوم آقای بهشتی روز 21 بهمن با بنده تماس گرفت و مرا بر مبنای جلسههایی در مورد تشكیل یك تشكل در قبل از انقلاب دعوت كرد.
آن جلسات در قبل از انقلاب برای تشكیل چه تشكلی بود؟
در آن سالها، بنده به دعوت آقای بهشتی و به همراه آقای باهنر و گاهی آقای موسوی اردبیلی در جلساتی شركت كردم كه قرار شد تشكلی برای ساماندهی مبارزات مردم به صورت نیمهعلنی ـ نیمهمخفی شكل بگیرد و به این مبارزات «سامان» دهند. اكثر این جلسات هم برای نوشتن طرح این تشكل در همین مسجد جوزستان برگزار شد. بعضی جلسات هم به صورت غیرمخفی در منازل افراد برقرار میشد كه به یاد دارم یكی از جلسات در منزل مرحوم شفیق شكل گرفت. در نهایت اساسنامه تشكلی با دو بدنه نیمه مخفی و غیرعلنی نوشته شد و حتی لیستی از افراد اولیه این تشكل تهیه شد تا از آنان دعوت شود. بنده این مطالب را به همراه خود به پاریس نزد حضرت امام بردم تا از ایشان اجازه بگیرم. ایشان مخالفت كردند و بنده هم تلفنی به اطلاع مرحوم بهشتی رساندم. ایشان هم به پاریس آمدند و بار دیگر در این باره با امام گفتوگو كردند و بار دیگر این مساله حل نشد و امام بر نظرشان اصرار داشتند.
پس دعوت شما در 21 بهمن با وجود مخالفت امام بر چه مبنایی صورت گرفت؟
البته به دلیل حكومت نظامی 21 بهمن كسی در آن جلسه شركت نكرد و همه افراد همراه مردم جهت شكستن حكومت نظامی براساس پیام امام به خیابانها آمدند. پس از مدتی بنده از قضیه بیاطلاع بودم كه حزب جمهوری اسلامی اعلام شد. بنده به دلیل اینكه امام نظر موافقی نداشت و من هم براساس تحلیلی با عضویت روحانیت در احزاب مخالف بودم، بعدها نیز باوجود دعوت آقای هاشمی از بنده حاضر به عضویت در حزب جمهوری اسلامی نشدم و حتی به ایشان پیشنهاد دادم كه روحانیون عضو حزب از عضویت انصراف دهند.
مدتی بعد هم بنده از مرحوم حاج احمد آقا شنیدم كه آنان خدمت امام رسیدند كه با اصرار آقای هاشمیرفسنجانی، امام میفرمایند شما بروید به دنبال كار خودتان، من مخالفت نمیكنم و كاری نمیكنم كه به فعالیتهای شما لطمهای وارد شود. به هر حال شانسی كه آنان میآورند این بود كه پس از فاصله كوتاهی «حزب خلق مسلمان» تاسیس میشود و امام به خاطر اینكه مخالفت علنی با این حزب كه به آقای شریعتمداری وابسته بود، نكنند، لذا برای اینكه مشخص شود، حزب خلق مسلمان را قبول ندارند، با درخواست اعلامنظر افراد میگفتند در حزب جمهوری اسلامی عضو شوید.
چگونه شد كه شما به تنهایی به عنوان نماینده تامالاختیار امام صلاحیت كاندیداها را تایید كردید و یك نفری در جایگاه شورای نگهبان – كه در آن دوره شكل نگرفته بود – قرار گرفتید؟
بنده به دلیل انتصاب به عنوان نماینده حضرت امام در صداوسیما با تعداد زیادی از كاندیداها و مشكل تبلیغات آنان روبرو بودم و هیچ قانونی هم نبود، به جز اصلی در قانون اساسی و چیز مختصری از شورای انقلاب. لذا بنده تصمیم گرفتم این تعداد 106 كاندیدا را دعوت كنم كه دو نماینده دولت و قوه قضائیه با این مساله مخالفت كردند و گفتند خطرناك است. اما گفتم شما فقط در این جلسه بنشینید، من قضیه را حل میكنم. همه كاندیداها را در وزارت كشور دعوت كردم و صحبتی مبنی بر شرایط انقلاب بیان كردم و گفتم: اینطور نیست هر كس بیاید و بخواهد كاندیدا شود. این صحبت به نوعی تهدید آنان بود كه حتی برخی از آنان پس از صحبت بنده آمدند و گفتند اگر ما انصراف دهیم، دیگر كاری با ما نخواهید داشت؛ گفتم نه. عدهای دیگر ماندند، خیلی سمج بودند.
به آقای هاشمی گفتم اگر اسامی اینها را حذف كنم اشكالی ندارد. او گفت نه مسعود رجوی شلوغ میكند. حتی فردی بود به نام ابراهیم میرزایی كه شنیدم تازگی ادعای پیغمبری كرده است. بنابراین جلسهای در دفتر خودم در صداوسیما گذاشتم و تك تك آنان را دعوت كردم تا با آنها صحبت كنم. البته در همان زمان در نمازجمعه صحبت كردم و تیپ آنان را تشریح كردم. برخی دیگر هم به دلیل رجال سیاسی – مذهبی نبودن، حذف كردم تا اینكه فقط دو نفر یكی رجوی و دیگر میرزایی همچنان اصرار میكردند. با مسعود رجوی سه ساعت صحبت كردم و در نهایت به دلیل قبول نداشتن قانون اساسی و اقرار او در آن جلسه او را رد صلاحیت كردم.
برخی مدعی هستند كه پیشزمینه انتشارنامه تند و شدیداللحن 6/1/68 در مورد آقای منتظری از سوی امام را شما فراهم كردید. اگر ممكن است در این باره توضیح دهید.
بله درست بوده است، اما مقداری دقیق نیست. بنده و آقای كروبی قرار بود برای اعلامنظر امام در مورد كاندیداتوری آقای هاشمی در انتخابات و حضور یك روحانی در این جایگاه خدمت ایشان برسیم، با وجود گذشت حدود 40 روز از زمان درخواست ملاقات، دیگر این موضوع معنا نداشت و همه جا اعلام شده بود كه نظر حضرت امام، آقای هاشمی است. لذا خدمت ایشان این مساله را اعلام كردیم و فرصت را مغتنم دیدیم تا اینكه در مورد سخنرانیهای آن روز آقای منتظری بپرسیم. چرا كه در آن زمان آقای منتظری نه در جلسات خصوصی، بلكه در فضای عمومی مطالبی را بیان میكردند كه از دیدگاه ما ارائه آن مطالب از سوی ایشان درست نبود.
ما هم از حضرت امام پرسیدیم كه نمیدانیم چه واكنشی در برابر این اظهارات داشته باشیم؟! و آیا اصلا درست است كه در فضای عمومی پاسخ ایشان را بدهیم، شاید به ایشان [آقای منتظری] جسارت شود و اگر هم سكوت كنیم، آن هم درست نیست. چكار كنیم؟! امام هم از نظر بنده منتظر بودند كه كسی بیاید و این مطالب را خدمت ایشان مطرح كند. پس از این پرسش ما، ایشان فرمودند: خیر، درست نیست در سخنرانی موضع بگیرید، لذا پاسختان را خطاب به ایشان محرمانه بنویسید و به آقای منتظری مطرح كنید كه صحیح نیست شما در جایگاه قائممقامی این مطالب را بیان كنید، چراكه این گفته به دلیل جایگاه تبدیل به سند میشود. آن روز ما رفتیم تا مقدمات نوشتن نامه را فراهم كنیم. اما پس از مدتی دیدیم كه آن اظهارات از سوی امام در صداوسیما منتشر و پخش و كار از دست ما خارج شد.
آقای موسوی، شما به چه دلیلی دعوت آقای هاشمی را برای حضور در جایگاه ریاست مركز استراتژیك نهاد ریاست جمهوری پذیرفتید و چه اتفاقی افتاد كه پس از یك سال از ریاست آن استعفا دادید؟
آقای هاشمی از بنده دعوت كردند، بنده هم به دلیل علاقهمندی به ایشان و از سوی دیگر حذف برخی افراد در دولت آقای هاشمی این سمت را پذیرفتم تا از آن افراد در این مركز استفاده كنم. امروز بعضیها كه از اخراج مدیران در دولت احمدینژاد گلایه میكنند، گویی اخراج دوستان ما توسط وزرای آقای هاشمی را در آن دولت فراموش كردهاند. منتها اختلاف دیدگاه بنده و آقای هاشمی اندك اندك ظاهر شد و علاقه بنده به آقای هاشمی نتوانست این اختلاف را بپوشاند. اختلاف بر سر نیروها و موضوعات پروژههای تحقیقاتی دلیلی بر این مساله بود. ایشان هم متوجه شدند كه بنده برای او همكار خوبی نیستم. لذا مواد لازم برای تامین نیازهای این مركز با تلاش آقای هاشمی روبرو نشد و احساس كردم كارها به خوبی پیش نمیرود.
از سال 71 تاكنون به طور صعودی میزان سكوت رسانهای شما افزایش یافته است. دلیل آن چیست؟
بنده از ابتدا هم زیاد اهل مصاحبه و سخنرانی و اینگونه اقدامات نبودم. در تمام سالهای انتشار سلام شاید فقط یك بار آن هم در مورد 13 آبان یا 22 بهمن با خبرنگار سلام مصاحبه كردم.
پس دلیل خروج شما از سمتهای حكومتی و در نهایت ترك تمام این سمتها چیست؟ دلیل این اقدام شخصی است یا اجباری؟
پاسخ این سوال از اسرار نیست و این تصمیم در پی یك فرآیند و یك پروژه شكل گرفته است. به هر حال روزنامهای منتشر میكردم كه مسوولیت تمام مطالب منتشر شده بر عهده بنده بوده است و هیچگاه مطالب خلاف اصول عقاید و سیاسی مورد قبول بنده چاپ نمیشد. اما نگذاشتند كه این تریبون به حیات خود ادامه دهد و نپذیرفتند. لذا بنده در جمهوری اسلامی معتقد نیستم كه در فضای عمومی چهارپایه بگذارم و به مخالفت بپردازم و دیگر جایی ندارم كه حرفم را بزنم. اما حاضر نیستم كه دعوا را دوباره شروع كنم. از سوی دیگر دوست ندارم حرفهای اصلی خودم را نزنم و به مسائل فرعی و حاشیهای بپردازم. اگر نمیپذیرند كه حرفهایم را بزنم، من دیگر حرفی غیر اینها ندارم كه بزنم. دعوا بر سر نمایندگی و فلان سمت و اینگونه مسائل كه ندارم.
پس چرا در برابر برخی ادعاهای نادرست از سوی برخی محافل و رسانهها سكوت كردید و پاسخ این ادعاها را نمیدهید؟
مساله بنده، مساله شخص خودم نیست. اگر در این جامعه مجازند، برخی به ناحق علیه یك شخص صحبت كنند، مشكل همین جاست؛ نه اظهارات برخی افراد. بحث بنده بر سر وجود چنین فضایی است.
در پایان بگویید چه تفاوتی میان موسویخوئینیهای اوایل انقلاب و موسویخوئینیها به وجود آمده است. برخی معتقدند شما از موسوی خوئینیهای چپ و رادیكال اوایل انقلاب به موسوی خوئینیهای لیبرال مبدل شدهاید.
تا حدودی، طبعا براساس تجربهها به برخی مسائل در مورد بافت حكومت، نهادهای آن و چگونگی اصلاحات رسیدیم و به مسائلی كه در آن سالها به آن نمیاندیشیدیم، امروز متوجه آن شدهایم. اما اینكه بنده لیبرال شدهام و یا به تفاوت 180 درجهای رسیدهام، قبول ندارم. البته حتما در سیاست و اقتصاد كه در 27 سال پیش فكر میكردم، تغییر تفكراتی در بنده به وجود آمده است. بنده جمود ندارم و سنگ نیستم، همانطور كه من چیزهایی به جامعه دادهام، از جامعه هم بعضی مسائل را دریافت كردهام. البته باید در پایان بگویم كه هیچگاه در اصول عقاید بنده تغییراتی به وجود نیامده است. ممكن است در شرایط سیاسی آن دوره به سختگیریهایی معتقد بودم كه ناشی از شرایط آن دوره بوده است و الان فضا متفاوت است. اكنون حتما مثل گذشته به مسائل سیاسی و اقتصادی نمینگرم، اما 180 درجه تغییر نكردهام.
سمتهای موسوی خوئینیها پس از انقلاب اسلامی
1- نمایندگی امام خمینی در رادیو تلویزیون ملی ایران
2- نماینده امام و عضو شورای سرپرستی صداوسیما
3- نماینده تامالاختیار امام در تعیین و تایید صلاحیت كاندیداهای نخستین دوره انتخابات ریاست جمهوری
4- رهبری دانشجویان مسلمان در اشغال سفارت آمریكا
5- نماینده مردم تهران و عضو هیأت رئیسه در اولین دوره مجلس شورای اسلامی
6-نماینده مردم استان زنجان در اولین دوره مجلس خبرگان رهبری
7- نماینده امام و سرپرست حجاج ایرانی در سالهای 63-61
8- دادستان كل كشور (منصوب از طرف امام) در سالهای 68-64
9- انشعاب از جامعه روحانیت مبارز تهران و عضو موسس مجمع روحانیون مبارز
10- عضو منتخب امام در مجمع تشخیص مصلحت نظام
11- عضویت در شورای بازنگری قانون اساسی
12- مشاور عالی مقام رهبری در سالهای 78-68
13- عضو منتخب مقام رهبری در مجمع تشخیص مصلحت نظام
14- تاسیس روزنامه سلام و حضور فعال در انتخابات دوم خرداد